پرش به محتوای اصلی

آیا حس لامسه و شنوایی افراد نابینا واقعا قوی‌تر است؟

زومیت۱۴۰۵ مهر ۲۳, پنجشنبه، ساعت ۲۳:۰۰حدود 11 دقیقه مطالعه

افراد نابینا گاهی صداها و جزئیاتی را تشخیص می‌دهند که از دید دیگران پنهان می‌ماند؛ اما راز این توانایی در گوش و انگشتان آن‌ها نیست.

افراد نابینا گاهی صداها و جزئیاتی را تشخیص می‌دهند که از دید دیگران پنهان می‌ماند؛ اما راز این توانایی در گوش و انگشتان آن‌ها نیست.

احتمالاً شنیده‌اید که افراد نابینا گوش‌های تیزتری دارند، کوچک‌ترین صداها را تشخیص می‌دهند و با لمس اشیا می‌توانند جزئیاتی را احساس کنند که از دست افراد بینا پنهان می‌ماند. این تصور چنان رایج است که گاهی قوی‌ترشدن سایر حواس را نتیجه طبیعی ازدست‌دادن بینایی می‌دانیم؛ گویی مغز برای جبران یک حس، قدرت حواس دیگر را افزایش می‌دهد.

اما آیا گوش افراد نابینا واقعاً صداهای ضعیف‌تری می‌شنود؟ آیا انگشتان آن‌ها حساس‌تر است یا مغزشان یاد گرفته اطلاعات حاصل از لمس و صدا را دقیق‌تر تفسیر کند؟

پاسخ علم این است که برخی افراد نابینا واقعاً در مهارت‌های مشخص شنیداری و لمسی از افراد بینا بهتر عمل می‌کنند؛ اما این برتری نه همگانی است و نه تمام توانایی‌های حسی را دربرمی‌گیرد. حتی در بعضی شرایط، افراد نابینا ممکن است در انجام برخی وظایف شنیداری و لمسی عملکرد ضعیف‌تری داشته باشند. دلیل این تفاوت به نحوه رشد مغز، تجربه‌های حسی، تمرین و زمانی بستگی دارد که فرد بینایی خود را از دست داده است.

برای پاسخ به این سؤال، ابتدا باید میان شنیدن صدا و تشخیص جزئیات آن تفاوت قائل شویم. ممکن است دو نفر بتوانند صدایی با شدت یکسان را بشنوند، اما یکی از آن‌ها در تشخیص تغییرات ظریف صدا، جهت حرکت یا فاصله منبع صوت عملکرد بهتری داشته باشد. به همین دلیل، قوی‌تر‌بودن شنوایی لزوماً به معنای شنیدن صداهای ضعیف‌تر نیست.

پژوهش‌ها نشان داده‌اند که برخی افراد نابینا، به‌ویژه کسانی که از بدو تولد یا سال‌های ابتدایی زندگی نابینا بوده‌اند، در تشخیص تغییرات زیر و بمی صدا مهارت بیشتری دارند.

افراد نابینا لزوماً شنوایی حساس‌تری ندارند، اما برخی از آن‌ها در تشخیص، تفکیک و پردازش صداها عملکرد بهتری نشان می‌دهند

در یکی از آزمایش‌ها، گروهی از افراد نابینای زودهنگام توانستند تغییرات بسیار سریع زیر و بمی صدا را با دقتی تشخیص دهند که افراد بینا در سرعت‌های مشابه قادر به انجام آن نبودند. در برخی شرایط آزمایش، سرعت تغییرات قابل‌تشخیص برای افراد نابینا تا ۱۰ برابر بیشتر از گروه بینا بود. البته این عدد به معنای ۱۰ برابر قوی‌تر‌بودن شنوایی افراد نابینا نیست؛ بلکه تنها به یک توانایی مشخص، یعنی تشخیص جهت تغییر سریع زیر و بمی صدا، مربوط می‌شود.

برتری مشابهی در بعضی آزمون‌های دیگر نیز مشاهده شده است؛ از جمله تشخیص تفاوت‌های ظریف میان صداها. بااین‌حال، چنین توانایی‌هایی در همه افراد نابینا وجود ندارند و کسانی که در سنین بالاتر بینایی خود را از دست داده‌اند، همیشه عملکرد بهتری نسبت به افراد بینا نشان نمی‌دهند.

مغز برای پیداکردن موقعیت صدا از نشانه‌های مختلف استفاده می‌کند. برای مثال، وقتی فردی در سمت راست ما صحبت می‌کند، صدای او معمولاً اندکی زودتر و با شدت متفاوتی به گوش راست می‌رسد. مغز با مقایسه این تفاوت‌های بسیار کوچک می‌تواند جهت تقریبی منبع صدا را تشخیص دهد.

بینایی نیز به این فرایند کمک می‌کند. وقتی صدای خودرویی را می‌شنویم، می‌توانیم با نگاه‌کردن، جهت حرکت و موقعیت آن را تأیید کنیم.

اما افراد نابینا برای شناخت محیط بیشتر به اطلاعات صوتی متکی هستند. استفاده مداوم از این اطلاعات ممکن است باعث شود بعضی از آن‌ها در تشخیص جهت و حرکت صدا مهارت بیشتری پیدا کنند. برای مثال، در برخی آزمایش‌ها افراد نابینای زودهنگام توانسته‌اند جهت چپ و راست صدا را دقیق‌تر از افراد بینا تشخیص دهند؛ حتی زمانی که یکی از گوش‌هایشان بسته بوده است.

این توانایی اهمیت دارد، زیرا وقتی فقط یک گوش در دسترس باشد، مغز دیگر نمی‌تواند از مقایسه معمول اطلاعات دو گوش استفاده کند و باید بیشتر به تغییرات ظریف ویژگی‌های صدا متکی باشد. بااین‌حال، نکته جالب این است که برتری در تشخیص جهت افقی صدا الزاماً به معنای توانایی بیشتر در تشخیص ارتفاع منبع صدا نیست.

در بعضی آزمایش‌ها، افراد نابینایی که در تشخیص جهت چپ و راست عملکرد بهتری داشتند، در تشخیص اینکه صدا از بالا یا پایین می‌آید، ضعیف‌تر از افراد بینا عمل کردند. علت احتمالی این تفاوت به نقش بینایی در رشد درک فضایی مربوط می‌شود. مغز در سال‌های نخست زندگی از اطلاعات دیداری برای تنظیم رابطه میان صداها و موقعیت واقعی اشیا استفاده می‌کند. وقتی این اطلاعات وجود نداشته باشند، ممکن است بعضی مهارت‌های جهت‌یابی به‌شکل متفاوتی رشد کنند.

بنابراین ازدست‌دادن بینایی می‌تواند با بهبود برخی توانایی‌های شنیداری همراه باشد، درحالی‌که مهارت‌های دیگری بدون تغییر باقی بمانند یا حتی ضعیف‌تر شوند.

یکی دیگر از باورهای رایج این است که افراد نابینا می‌توانند با نوک انگشتان خود جزئیاتی را تشخیص دهند که افراد بینا متوجه آن‌ها نمی‌شوند. این تصور تا حدی با یافته‌های علمی همخوانی دارد.

یکی از شناخته‌شده‌ترین نمونه‌ها، توانایی خواندن خط بریل است. در این روش، حروف و نشانه‌ها با آرایش مشخصی از نقاط برجسته نمایش داده می‌شوند و خواننده باید بتواند تفاوت میان این الگوهای کوچک را با لمس انگشتان تشخیص دهد. این کار به دقت لمسی بالا و پردازش سریع اطلاعات نیاز دارد.

پژوهش‌ها نشان می‌دهند که برخی افراد نابینا در تشخیص جزئیات ظریف با سرانگشتان عملکرد بهتری دارند، اما این برتری به همه توانایی‌های لمسی تعمیم پیدا نمی‌کند

پژوهش‌ها نشان داده‌اند برخی افراد نابینا، به‌ویژه کسانی که به‌طور منظم بریل می‌خوانند، می‌توانند جزئیات ریزتری را با نوک انگشتان خود تشخیص دهند. برای مثال، در یکی از بررسی‌ها، میانگین آستانه تشخیص جزئیات لمسی در افراد نابینا حدود ۱٫۰۴ میلی‌متر و در افراد بینا ۱٫۴۶ میلی‌متر بود. این آستانه نشان می‌دهد فرد تا چه اندازه می‌تواند تفاوت میان الگوهای بسیار ریز را تشخیص دهد؛ هرچه مقدار آن کمتر باشد، دقت تشخیص بیشتر است.

در انگشتی که افراد نابینا بیشتر برای خواندن بریل استفاده می‌کردند، میانگین آستانه حتی به حدود ۰٫۸ میلی‌متر می‌رسید. اما آیا این تفاوت به‌دلیل نابینایی است یا استفاده مداوم از انگشتان؟

پژوهشگران برای پاسخ به این پرسش، عملکرد بخش‌های مختلف بدن را مقایسه کرده‌اند. نتایج بعضی آزمایش‌ها نشان می‌دهد افراد نابینا در تشخیص جزئیات با نوک انگشتان از افراد بینا دقیق‌تر هستند، اما در بخش‌هایی مانند لب‌ها، تفاوت معناداری میان دو گروه دیده نمی‌شود. این تفاوت مهم است؛ زیرا انگشتان افراد نابینا ممکن است در فعالیت‌های روزمره، از جمله خواندن بریل، بیشتر برای تشخیص جزئیات استفاده شوند.

حتی در میان افراد نابینا نیز انگشتی که بیشتر برای خواندن بریل به کار می‌رود، گاهی دقت بالاتری نسبت به انگشتان دیگر دارد. همچنین میان میزان مطالعه هفتگی بریل و دقت لمسی انگشت مورد استفاده ارتباط مشاهده شده است.

تمرین مداوم خواندن خط بریل می‌تواند توانایی انگشتان را در تشخیص الگوهای برجسته و تفاوت‌های ظریف لمسی افزایش دهد

این یافته‌ها نشان می‌دهند که تمرین و تجربه می‌توانند در بهبود مهارت‌های لمسی نقش داشته باشند. به بیان ساده، انگشتان فرد نابینا لزوماً از ابتدا حساس‌تر نیستند؛ استفاده مداوم از آن‌ها برای انجام کارهای دقیق می‌تواند توانایی تشخیص جزئیات را بهبود دهد.

بااین‌حال، همه تفاوت‌های لمسی را نیز نمی‌توان صرفاً با تمرین توضیح داد. در بعضی آزمایش‌ها، افراد نابینای مادرزاد در تشخیص ارتعاش‌های ظریف عملکرد بهتری نسبت به افراد بینا و کسانی داشته‌اند که در سنین بالاتر نابینا شده‌اند؛ حتی پس از درنظرگرفتن تجربه خواندن بریل. این نتیجه نشان می‌دهد که زمان ازدست‌دادن بینایی و تغییرات مغزی مرتبط با آن نیز ممکن است در تقویت بعضی مهارت‌های لمسی مؤثر باشند.

تشخیص نقاط برجسته روی صفحه با شناخت شکل جسم سه‌بعدی تفاوت دارد. برای مثال، وقتی جسمی ناشناخته را با دست لمس می‌کنیم، مغز باید اطلاعاتی را که انگشتان هنگام حرکت روی سطح آن دریافت می‌کنند، با یکدیگر ترکیب کند تا شکل کلی جسم مشخص شود. این کار علاوه‌بر حساسیت لمسی، به درک فضایی و توانایی ساختن بازنمایی ذهنی از شکل اشیا نیاز دارد.

بررسی‌ها نشان داده‌اند افراد نابینا در بعضی آزمون‌های تشخیص شکل سه‌بعدی نیز عملکرد بهتری دارند؛ اما این برتری به زمان ازدست‌دادن بینایی وابسته است.

در یکی از آزمایش‌ها، افرادی که پس از تولد بینایی خود را از دست داده بودند، در تشخیص شکل سه‌بعدی اشیا عملکرد بهتری از افراد بینا داشتند. در مقابل، افراد نابینای مادرزاد برتری مشابهی نشان ندادند. این تفاوت نشان می‌دهد تجربه بینایی در سال‌های نخست زندگی ممکن است به شکل‌گیری توانایی‌های شناخت شکل از طریق لمس کمک کند.

برای مثال، فردی که پیش‌تر یک مکعب را دیده و لمس کرده است، می‌تواند میان اطلاعات دیداری و لمسی مربوط به شکل آن ارتباط برقرار کند. چنین تجربه‌هایی ممکن است حتی پس از ازدست‌دادن بینایی نیز در پردازش اطلاعات لمسی به کار بیایند.

بنابراین نابینایی همیشه به معنای برتری در شناخت شکل اجسام نیست و گاهی تجربه دیداری پیشین می‌تواند به عملکرد بهتر در بعضی وظایف لمسی کمک کند.

برای درک تفاوت توانایی‌های حسی افراد نابینا باید به یکی از ویژگی‌های مهم مغز توجه کنیم: توانایی تغییر و سازگاری یعنی همان انعطاف‌پذیری عصبی.

مغز برخلاف تصور رایج، ساختاری کاملاً ثابت ندارد. تجربه‌های تازه، یادگیری و تغییرات محیط می‌توانند بر نحوه فعالیت و ارتباط شبکه‌های عصبی تأثیر بگذارند.

در افراد بینا، بخش بزرگی از ناحیه پس‌سری مغز در پردازش اطلاعات دیداری نقش دارد. اما در افرادی که از بدو تولد یا سال‌های ابتدایی زندگی نابینا هستند، بعضی از همین نواحی هنگام پردازش صدا، لمس و حتی انجام وظایف زبانی و حافظه‌ای فعال می‌شوند. به بیان ساده، بخش‌هایی از مغز که معمولاً در پردازش اطلاعات یک حس مشارکت دارند، می‌توانند در شرایط متفاوت برای پردازش اطلاعات سایر حواس نیز به کار گرفته شوند.

تصویربرداری‌های مغزی نشان داده‌اند در بعضی افراد نابینا، نواحی مرتبط با بینایی هنگام انجام وظایف شنیداری و لمسی فعالیت می‌کنند. در برخی بررسی‌ها، میزان فعالیت این نواحی نیز با عملکرد فرد در آزمون‌های حسی ارتباط داشته است.

بااین‌حال، نباید تصور کرد مغز صرفاً بخش مربوط به بینایی را به شنوایی و لامسه اختصاص می‌دهد. واقعیت پیچیده‌تر است. بعضی نواحی مغز ممکن است همچنان وظایف پردازشی مشابهی انجام دهند، اما اطلاعات موردنیازشان را به‌جای چشم‌ها از مسیرهای حسی دیگری دریافت کنند. برای مثال، بخشی از مغز که در پردازش اطلاعات فضایی مشارکت دارد، ممکن است در نبود بینایی از اطلاعات شنیداری یا لمسی برای انجام وظیفه خود استفاده کند.

این تغییرات نشان می‌دهند مغز می‌تواند شیوه استفاده از اطلاعات حسی را بازسازمان‌دهی کند، بدون اینکه الزاماً حساسیت فیزیولوژیک گوش یا پوست افزایش پیدا کرده باشد.

مغز در سال‌های نخست زندگی انعطاف‌پذیری بالایی دارد و تجربه‌های حسی در شکل‌گیری شبکه‌های عصبی آن نقش مهمی ایفا می‌کنند. به همین دلیل، افرادی که از بدو تولد یا اوایل کودکی نابینا بوده‌اند، ممکن است تفاوت‌های حسی بیشتری نسبت به کسانی نشان دهند که در بزرگسالی بینایی خود را از دست داده‌اند. برای مثال، در برخی پژوهش‌ها برتری در تشخیص زیر و بمی صدا و ارتعاش‌های لمسی بیشتر در افرادی دیده شده که در سنین پایین نابینا شده‌اند.

البته نمی‌توان سن مشخصی را به‌عنوان مرز قطعی تقویت حواس تعیین کرد. هر مهارت حسی مسیر رشد متفاوتی دارد و عوامل متعددی بر آن تأثیر می‌گذارند. همچنین نابیناشدن در بزرگسالی به معنای ازدست‌رفتن توانایی یادگیری نیست. مغز بزرگسالان نیز قابلیت تغییر دارد و تمرین می‌تواند بعضی مهارت‌های شنیداری و لمسی را بهبود دهد. حتی افراد بینا می‌توانند با آموزش و تمرین، خواندن خط بریل از طریق لمس را یاد بگیرند.

سال‌ها این تصور وجود داشت که وقتی یکی از حواس از دست می‌رود، مغز به‌طور طبیعی حواس باقی‌مانده را قوی‌تر می‌کند. اما یافته‌های جدیدتر نشان می‌دهند سازگاری مغز با محرومیت حسی از چنین الگوی ساده‌ای پیروی نمی‌کند.

یکی از توضیحات علمی برای این موضوع، «فرضیه بازساخت ادراکی» است. براساس این فرضیه، ازدست‌دادن یک حس می‌تواند شیوه پردازش و استفاده از اطلاعات حسی باقی‌مانده را تغییر دهد. نتیجه این تغییرات ممکن است بهبود بعضی مهارت‌ها، ثابت‌ماندن برخی دیگر یا حتی افت عملکرد در بعضی وظایف باشد.

سازگاری مغز با نابینایی به معنای تقویت خودکار همه حواس نیست؛ این فرایند می‌تواند به بهبود برخی مهارت‌های مشخص و تغییر شیوه پردازش اطلاعات منجر شود

برای مثال، مغز فرد نابینا ممکن است در تشخیص تغییرات ظریف صدا عملکرد بهتری پیدا کند، اما در تعیین ارتفاع منبع صدا با دشواری بیشتری روبه‌رو باشد. به همین ترتیب، تمرین خواندن بریل می‌تواند دقت تشخیص الگوهای کوچک را افزایش دهد، درحالی‌که لزوماً باعث بهبود تمام توانایی‌های لمسی نمی‌شود.

علت این تفاوت آن است که حواس مختلف به‌طور مستقل از یکدیگر عمل نمی‌کنند. بینایی، شنوایی و لامسه در بسیاری از وظایف به یکدیگر کمک می‌کنند. برای نمونه، دیدن اشیا در دوران کودکی می‌تواند به مغز کمک کند ارتباط میان صدا، شکل و موقعیت آن‌ها را یاد بگیرد. نبود این تجربه ممکن است توسعه بعضی مهارت‌های فضایی را تغییر دهد. در مقابل، وابستگی بیشتر به شنوایی و لامسه می‌تواند فرصت بیشتری برای تمرین و تقویت مهارت‌های مرتبط فراهم کند. به همین دلیل، پژوهشگران امروزه به‌جای صحبت از تقویت عمومی حواس، بیشتر بر تغییر سازمان‌دهی ادراک و تفاوت عملکرد در وظایف مختلف تأکید می‌کنند.

خیر. نابینایی به‌تنهایی تضمین نمی‌کند که فرد بتواند صداهای ضعیف‌تر را بشنود، جزئیات کوچک‌تر را لمس کند یا موقعیت تمام منابع صوتی را دقیق‌تر تشخیص دهد. حتی میان افراد نابینای مادرزاد نیز تفاوت‌های قابل‌توجهی در توانایی‌های حسی وجود دارد.

میزان بینایی باقی‌مانده، زمان ازدست‌دادن بینایی، تجربه‌های روزمره، تمرین، وضعیت سلامت شنوایی و تفاوت‌های فردی می‌توانند بر عملکرد تأثیر بگذارند. همچنین باید میان حساسیت اندام‌های حسی و مهارت پردازش اطلاعات تفاوت قائل شد.

فردی ممکن است بدون اینکه گوش‌هایش صداهای ضعیف‌تری دریافت کنند، تفاوت‌های بسیار ظریف میان صداها را بهتر تشخیص دهد. فرد دیگری نیز ممکن است در خواندن بریل مهارت زیادی داشته باشد، بدون اینکه تمام سطح پوست بدنش حساس‌تر شده باشد.

بنابراین باور رایج درباره قوی‌ترشدن شنوایی و لامسه افراد نابینا کاملاً نادرست نیست، اما اغلب بیش‌ازحد ساده‌سازی می‌شود. برخی افراد نابینا واقعاً در مهارت‌های مشخص شنیداری و لمسی برتری دارند، اما این توانایی‌ها نتیجه ترکیبی از تغییرات مغزی، تجربه و یادگیری هستند و نمی‌توان آن‌ها را به همه افراد نابینا تعمیم داد.

مغز انسان پس از ازدست‌دادن بینایی الزاماً حواس دیگر را قوی‌تر نمی‌کند؛ بلکه می‌تواند یاد بگیرد از اطلاعات موجود به‌شکلی متفاوت و گاهی مؤثرتر استفاده کند.

خواندن متن کامل در زومیتبه زبان اصلی، در سایت ناشر باز می‌شودهمه‌ی اخبار فناوری