از حسودند تا فرصت بدهند؛ وقتی مردم باارزش میشوند!
سرمربی تیم ملی در اظهارنظری عجیب از مردم خواسته دوباره به او فرصت بدهند.
چارلز دیکنز رمان داستان دو شهر را با جملهای آغاز میکند که هنوز بعد از نزدیک دو قرن، انگار برای این روزهای ما نوشته شده است: «بهترین زمانه بود، بدترین زمانه بود. عصر خرد بود، عصر حماقت بود. فصل امید بود و زمستان نومیدی!» فوتبال ملی ما هم ظاهراً در چنین دوگانگی عجیبی گیر کرده است. روزی که منتقدان و مردم را با واژههایی از جنس بخل و حسادت خطاب میکنید، لابد مردم چیزی جز مزاحم و منتقدانی بیحق نیستند اما امروز که فشار نتایج و انتقادها بالا گرفته، همان مردم ناگهان میشوند صاحبان تیم، مخاطبان اصلی و کسانی که باید از آنها فرصت گرفت! در آبان ۱۴۰۲ گفتید شغل دوم برخی از مردم بخل و حسادت است و حالا در مهر ۱۴۰۵ میگویید: «از مردم میخواهم یک فرصت بدهند تا این تیم را دوباره بسازیم».
کلمه مردم در حکمرانی، در دموکراسی و در منطق مشروعیت، واژهای نیست که بتوان آن را متناسب با نتیجه بازی، یک روز متهم و روز دیگر صاحب حقِ اعطای فرصت کرد. آن روز که به مردم بیاحترامی کردید، در خودتان چه چیزی دیدید و امروز در خودتان چه چیزی نمیبینید که از همان مردم فرصت میخواهید؟ از مردم فرصت میخواهید اما مردم سالهاست به فوتبال ملی فرصت دادهاند. به مربی، به بازیکن، به مدیر، به فدراسیون و به هر نسلی که با وعده ساختن آینده آمده است. بارها نقد کردیم و در پاسخ، متهم شدیم که دشمنیم، حب و بغض داریم، فوتبال نمیفهمیم یا دلمان با تیم ملی نیست. حتی گاهی کادر فنی با ادبیاتی دانشگاهی و پرطمطراق توضیح میداد که منتقدان مسئله را نمیفهمند. حالا چه اتفاقی افتاده که همان مردم، از جایگاه حسود به جایگاه مرجع اعطای فرصت ارتقا پیدا کردهاند؟ اصلا وقتی قراردادها و پاداشهای فوتبال ملی رقمهای بزرگی را جابهجا میکرد، یک لحظه هم به مردمی فکر کردید که برای گذران زندگی چشمشان به کالابرگ است و امروز دلار ٢۶٠ هزارتومانی زیر یک خمشان را گرفته! هزار بار گفتیم تیم ملی جای پول درآوردن نیست. باید بفهمیم پیراهنی که بر تن بازیکن است، از جیب مردم اعتبار میگیرد نه از حساب بانکی مدیر و مربی و بازیکن.
مسئله بزرگتر اما جای دیگری است. در مفهوم مشروعیت. چرا وقتی در قدرت هستید، مشروعیت را از سیستم میگیرید و وقتی به بنبست میرسید، مشروعیت را از مردم تمنا میکنید؟ منتقد اگر استقلال حرفهای داشته باشد، سرمایهاش را از رضایت صاحب قدرت نمیگیرد. شما هم وقتی روی نیمکت تیم ملی نشستید، باید میدانستید که مردم فقط آن بخشی از جامعه نیستند که بعد از پیروزی برایتان دست میزنند. مردم همانهایی هستند که بعد از شکست سؤال میپرسند. همانهایی که بلیت میخرند، تلویزیون روشن میکنند، درباره تیم حرف میزنند و از شکست ناراحت میشوند. نمیشود مردم را هنگام پیروزی سرمایه اجتماعی دانست و هنگام شکست، جماعتی حسود و بخیل.
حالا شما از بازسازی حرف میزنید در فاصلهای کوتاه تا جام ملتهای آسیا و بعد از فیفادیای که تیم ملی برابر ازبکستان و روسیه شکست خورد و شما بی آنکه با اصحاب رسانه مواجهه داشته باشید، از فرودگاه مخفیانه فرار کردید. در روایت تازه شما قرار است این شکستها نقطه شروع یک بازسازی جدی باشند و گفتهاید مسئولیت را میپذیرید و میخواهید تیم را دوباره بسازید. بسیار خوب اما سؤال این است؛ دقیقاً چه چیزی را میخواهید بازسازی کنید؟ تاکتیک؟ ترکیب؟ نسل؟ ساختار؟ یا روایت خودتان از تیم ملی را؟ شما پیشتر از پالایش خودتان در مقاطع مختلف صحبت کردهاید. شاید این بار پیش از پالایش تیم، نوبت پالایش نگاهتان باشد. نوبت این باشد که بپذیرید منتقد، دشمن نیست و مردم، ابزار مشروعیتبخشی به تصمیمهای ما نیستند. مردم حافظه دارند. مردم مقایسه میکنند. مردم میبینند. و مهمتر از همه، مردم مجبور نیستند به روایتی که از بالا برایشان ساخته میشود، ایمان بیاورند.
فوتبال ایران امروز گرفتار جنگ روایتهاست. شما روایت خودتان را دارید، فدراسیون روایت خودش را، بازیکنان روایت خودشان را و مردم هم روایت خودشان را. اما روایت مردم را نمیشود با مصاحبه، قرارداد، تریبون و بیانیه بازنویسی کرد. مردم اگر یک روز شما را تشویق کردند، صاحب شما نشدهاند و اگر روز دیگری نقدتان کردند، دشمن شما نشدهاند. آنها فقط حق خودشان را برای دیدن، سنجیدن و قضاوت کردن به کار گرفتهاند.