استعفای جمعی؛ روی دیگر اعتراض در جهنم تورم و بیکاری
در ایران، معلمان، پرستاران و دیگر شاغلان از ترک شغلهایشان میگویند؛ آنهم در اقتصادی که بیکاری و تورم، یافتن درآمد جایگزین را اگر نه غیرممکن که دشوار کرده است. آیا این استعفاها شکل دیگری از نارضایتیهای انباشتهاند؟
لبخند میزنند، اشک میریزند یا برگههای استعفا، آخرین فیش حقوقی و فرمهای تسویهحسابشان را به مخاطبان نشان میدهند؛ از "آخرین شیفت"، "آخرین بیمار"، "آخرین پرونده" و "آخرین روز" میگویند؛ روایتهایی از تصمیم به ترک شغلی که برای بسیاری از آنها سالها بخشی از زندگیشان بوده است.
یک پرستار جوان در پستی اینستاگرامی نوشته است: «هنگام استعفا برای تمام سالهایی گریستم که خودم را نادیده گرفته بودم؛ برای نوجوانی و جوانیام که صرف درس خواندن برای کنکور و سپس تحمل فضای خشک بیمارستان شد.»
پرستار دیگری از شکستن ترس عملی کردن تصمیم درست گفته و استعفایش را اعلام کرده است. کارمندی خبر داده که سرانجام تصمیمی را که ماهها به آن فکر میکرده، ظرف ده دقیقه عملی کرده است.
در میان این روایتها، معلمان نیز حضور پررنگی دارند. یک دبیر ریاضی با ۲۳ سال سابقه از ترک شغلش خبر میدهد. فرد دیگری که خود را دارای مدرک دکترای فیزیک و استخدام موقت معرفی میکند، حقوق ماهانهاش را ۱۷ میلیون تومان اعلام کرده است. یک دبیر رسمی آموزش و پرورش نیز با نشان دادن لباسهایی که هنگام تدریس میپوشد، میگوید پس از ۱۵ سال سابقه، در پی تذکر مدیر مدرسه درباره پوشش، احضار به حراست و آنچه "بیتوجهی، بیعدالتی، درآمد کم و نبود احترام و شأن انسانی" میخواند، تصمیم به استعفا گرفته است. معلم جوان دیگری نیز میگوید دریافتیاش حتی کفاف هزینه رفتوآمدش را نمیدهد.
استعفای از شغل، در اقتصادی که بیکاری و تورم زندگی روزمره بسیاری از مردم ایران را به تنگنا رسانده است، تصمیمی کمهزینه نیست؛ با این حال، در روزهای اخیر روایتهای متعددی از معلمان، پرستاران و دیگر شاغلان ایرانی منتشر شده که از ترک شغل خود سخن میگویند؛ آنچه از اظهارات مستعفیان برمیآید، این است که مسئله فقط ناتوانی از تأمین معیشت با حقوقهای مقرر نیست؛ پشت بسیاری از استعفاها، روایتها از فرسودگی، فقدان کرامت انسانی، بیاحترامی، تحمیل نوع پوشش و فضای ایدئولوژیک حاکم، فقدان چشمانداز و مجموعهای از فشارهاست که توان ادامه کار را از افراد سلب کرده است.
این روایتها در خلأ رخ نمیدهند. بر اساس آخرین آمار مرکز آمار ایران، تورم سالانه در مرداد ۱۴۰۵ به ۶۹.۹ درصد و تورم نقطهبهنقطه به ۸۹ درصد رسیده و این یعنی قیمت سبد کالاها و خدمات مورد استفاده خانوارها در مرداد امسال نسبت به ماه مشابه سال گذشته، به طور متوسط ۸۹ درصد افزایش یافته است. نرخ بیکاری نیز در بهار ۱۴۰۵، ۹.۱ درصد اعلام شده است.
در چنین شرایطی، چه عواملی، محاسبات افراد را درباره ادامه یا ترک مشاغلشان تعیین میکند؟ و آن هنگام که تصمیمها از سطح فردی فراتر میروند و به رفتاری جمعی تبدیل میشوند، حامل چه پیامی از وضعیت روانی و اجتماعی یک کشور میشوند؟ آنچه این روایتها را قابل تأملتر میکند اما این تناقض است که در اقتصادی که درآمد برای تأمین هزینههای زندگی اهمیت حیاتی دارد و پیدا کردن شغل تازه نیز آسان نیست، چرا برخی افراد به جایی میرسند که ماندن در شغل را پرهزینهتر از ترک آن میبینند؟ صبا الاله، روانتحلیلگر اجتماعی به پرسشهای دویچه وله در اینباره پاسخ داده است.
از منظر صبا آلاله "زمانی که فشار ماندن در شغل از فشار بیکاری بیشتر میشود، فرد با وجود ترس از بیکاری ممکن است ترک شغل را انتخاب کند".
به گفته او، وقتی فشار اقتصادی، تحقیر، بیثباتی، فرسودگی و احساس بیآیندگی به تجربهای جمعی و مشترک تبدیل میشود، رابطه میان اعتماد به آینده و شغل متزلزل میشود: «شغل بخشی از تصویری است که فرد از آینده خودش میسازد؛ درس میخواند، تخصص میگیرد، کار میکند، درآمدش بهتر میشود و زندگیاش را میسازد. وقتی این تصویر از آینده از بین میرود، در فرد دیگر این پرسش شکل میگیرد که اگر قرار نیست شغل آینده را بسازد، ماندن در آن چه معنایی دارد؟»
او با تاکید بر اهمیت "کرامت شغلی" در تصمیم به ترک یا ادامه شغل میگوید: «کار برای بسیاری از انسانها فقط برای تأمین نیازهای اولیه و ثانویه نیست؛ بخشی از هویت، منزلت، کرامت و احساس ارزشمندی اجتماعی است. وقتی فرد میبیند مسئولیت و تخصصاش با انتظارات او سازگاری ندارد، تعارض به وجود میآید. ممکن است فرد حاضر شود درآمدش را از دست بدهد، اما دیگر حاضر نباشد به وضعیتی تداوم ببخشد که شأن و کرامت او در آن نادیده گرفته میشود.»
از منظر این روانشناس اجتماعی، جمعی شدن استعفاها را میتوان نشانه تغییر در شیوه مواجهه افراد با فشارهای مزمن دانست؛ ساحتی که استعفای دستهجمعی از یک تصمیم صرفاً فردی برای ترک شغل، به یکی از راههای ابراز نارضایتی عمومی تبدیل میشود.
آلاله در پاسخ به اینکه آیا استعفای گروهی میتواند به شکلگیری نوعی "سرایت اجتماعی" منجر شود، میگوید: «وقتی افراد میبینند همکارانشان نیز تحت فشار مشابه استعفا دادهاند، استعفا از یک تصمیم فردی و دشوار به گزینهای قابل تصور و تکرارپذیر تبدیل میشود؛ تجربه مشترک، احتمال تکرار رفتار را افزایش میدهد.»
او با اشاره به فشارهای فزاینده در جامعه ایران و سالها مواجهه مردم با بحرانها و تروماهای جمعی، تفاوت میان یک تجربه آسیبزای فردی و قرار گرفتن مداوم در معرض فشارهای پیدرپی را چنین توضیح میدهد: «یک تجربه شدید و آسیبزا میتواند فشار روانی زیادی ایجاد کند، اما اگرفرد بعد از آن فرصت بیابد تجربه را پردازش کند، میتواند از نظر روانی و اجتماعی بازسازی شود؛ اما وقتی بحرانها پشت سر هم اتفاق میافتند، حتی آسیبهای کوچک نیز به زنجیرهای مداوم از فشار تبدیل میشوند؛ در چنین شرایطی، فرد خستهتر و آسیبپذیرتر میشود و ظرفیت و آستانه تحمل او برای بحران بعدی کاهش مییابد.»
آلاله با تأکید بر ضرورت بازسازی روانی افراد پس از تجربه تروما، بر این نکته تصریح میکند که سلامت روان فقط به شدت فشار بستگی ندارد: «اگر بحرانها بدون فرصت ترمیم و بازسازی یکی پس از دیگری برسند، منابع روانی، احساس امنیت و امکان بازگشت به زندگی کاهش مییابد. از این رو، ادامه کار و زندگی لزوماً نشانه سازگاری سالم یا افزایش تابآوری نیست و ممکن است فرد فقط یاد گرفته باشد با خستگی و فشار به زندگی ادامه دهد.»
او درباره اینکه استعفاها را تا چه اندازه میتوان به فرسودگی روانی نسبت داد و نقش عواملی مانند حقوق پایین، شرایط نامناسب کار، بیاحترامی و تغییر ارزشهای نسلها در این تصمیم چیست، میگوید: «تابآوری یک ویژگی ثابت و یکسان نیست و به تجربههای زندگی، شرایط خانوادگی و پیشینه روانی افراد بستگی دارد. هر استعفایی نیز الزاماً فقط ناشی از خستگی یا فرسودگی نیست. ممکن است حقوق پایین، شرایط بد کاری، بیاحترامی، تغییر ارزشها یا این احساس که فرد نمیخواهد تمام زندگیاش را برای یک شغل صرف کند، در آن نقش داشته باشد. در کنار همه این عوامل، نمیتوان فشارهای انباشته و فرسودگی روانی را نادیده گرفت.»
آلاله با اشاره به تفاوتهای بین نسلها در شیوه مواجه با نارضایتیها خاطر نشان میکند: « نگاه جامعه به کار، زندگی و آینده هم تغییر کرده است؛ ممکن است نسلهای قدیمیتر بگویند باید تحمل میکردم، چون فقط یک شغل است، اما فرد جوانتر ممکن است بگوید این شغل قرار بوده آینده من را بسازد، پس قرار نیست فقط آن را تحمل کنم.»
او با یادآوری این نکته که"عادی شدن بحران برای افراد، لزوماً به معنای افزایش تابآوری نیست" میگوید: «در جامعهای که سالها با بحران مواجه بوده، ظرفیتهای روانی و شیوههای مقابله با فشار تغییر میکنند. همانطور که منابع اقتصادی میتوانند از بین بروند، منابع روانی هم ممکن است تحلیل بروند؛ امید، امنیت، حمایت اجتماعی و احساس کنترل بر زندگی کاهش پیدا میکند. در چنین شرایطی ممکن است یک فشار جدید بهتنهایی چندان بزرگ نباشد، اما وقتی روی سالها خستگی و فشار قبلی قرار میگیرد، اثر بسیار شدیدتری داشته باشد. در عین حال، افراد ممکن است شیوههای مقابله خود را هم تغییر دهند و اگر روشهای قبلی دیگر جواب ندهد، راههای جدیدی برای حفظ منافع خود یا نشان دادن نارضایتی پیدا کنند.»
استعفاهای امروز را میتوان در ادامه سالها اعتراض صنفی معلمان و پرستاران دید؛ اعتراضهایی که با مطالباتی درباره دستمزد، شرایط کار، امنیت شغلی و شأن حرفهای آغاز شد و در مقاطع مختلف به تجمع، تحصن و اعتصاب انجامید. در بسیاری از موارد، مطالبات یا بیپاسخ ماند یا با برخوردهای امنیتی و انضباطی، از جمله بازداشت، تعلیق و اخراج معترضان همراه شد. تداوم اعتراضها و خروج نیروها از این مشاغل حاکی از این است که نارضایتیهای شغلی برای برخی افراد به آستانه عدم تاب آوری رسیده است.
اوضاع در میان پرستاران نیز به همین منوال است. در مرداد ۱۴۰۳، همزمان با اعتراضها و اعتصابهای پرستاری در چند شهر، حدود ۴۰ پرستار و کارکنان اتاق عمل بیمارستان شهدای تجریش بهصورت جمعی استعفا دادند و در متن استعفای خود به تلاشهای قبلی برای حل مشکلات و بینتیجه ماندن آنها اشاره کردند. گزارشها درباره بیمارستانهای دانشگاه علوم پزشکی تهران نیز نشان میدهد که ترک شغل از سوی پرستاران در فاصله سالهای ۱۴۰۰ تا ۱۴۰۳ با عواملی مانند حجم بالای کار، اضافهکاری اجباری، کمبود نیرو، حقوق پایین، ضعف مدیریت، تبعیض و فشار اقتصادی ارتباط داشته است.
از این منظر، استعفا را میتوان نه صرفاً یک تصمیم فردی برای ترک شغل، بلکه بخشی از تغییر در شیوه مواجهه افراد با نهاد کار دانست. در این چارچوب، کنش اعتراضی الزاماً در قالب مطالبهگری مستقیم از کارفرما یا حضور در اعتراضهای جمعی بروز نمیکند؛ خروج از موقعیت شغلی نیز میتواند به یکی از اشکال بیان نارضایتی تبدیل شود. آنچه اهمیت دارد، عبور نارضایتی از سطح تجربه فردی و تبدیل شدن آن به الگویی از رفتار است؛ الگویی که در آن "ماندن" دیگر تنها پاسخ ممکن نیست.