خوانیتا مکنیلی حقیقت کثیف سقط جنین را نقاشی کرد
نظرسنجی موزه شهر زادگاه او در دو محل، که در سهساله ضدعمومی جمعآوری شده است، یک شکست مطلق است.
ورود به نمایشگاه خوانیتا مکنیلی در موزه هنر سنت لوئیس (SLAM) به معنای تجربه دید واقعی از تونل است: یک راهروی طولانی، بال نقاشی اروپایی، اطراف شما را با نقاشیهای منشوری خط میکشد و در پایان، فقط یک بوم نقاشی - بوم او - با شما روبرو میشود. پرتره مکنیلی از یک مادر زحمتکش، غرق در زمینهای درخشان استفاده از چارتر، بر بزرگان تاریخ هنر (دوباره، به معنای واقعی کلمه) برتری مییابد.
به سمت آن بروید، خیره شوید، و بومهای متعارفی که با بومهای او همخوانی دارند، پر میشوند: پرتره پیکاسو از یک مادرسالار محاصرهشده، صحنه آندره درین از مردی ریزنقش که تلاش میکند تا دستش را دور زنی بپیچد که نیم فوت بلندتر از اوست، و مکس بکمان که با دستهای پارهشده تماشا میشود. برهنه دوکی خمیده
مکنیلی که در نزدیکی فرگوسن، میسوری به دنیا آمد و در دانشگاه واشنگتن سنت لوئیس تحصیل کرد، با تحسین آثاری که در این بال قرار داشت بزرگ شد. مشاهده تأثیر آنها سخت نیست، به ویژه تأثیر بکمن و دیگر اکسپرسیونیست های آلمانی. کاش این نقاش فمینیست که در سال 2023 در سن 87 سالگی درگذشت، زنده می ماند تا دنیا به پیروزی های لطیف او برسد. این نظرسنجی موزه شهر زادگاهش که در دو محل برگزار میشود، که در سهساله ضدعمومی شهر جمعشده است، در موزه هنرهای معاصر سنت لوئیس (CAM) در همان حوالی ادامه مییابد — و فوقالعاده است.
بخشی از تأخیر در شناخت او، به گمان من، مدیون این واقعیت است که به همان اندازه که کار او بر نقاشی های گذشته بنا می شود، بسیار جلوتر از زمان خود بوده است. به عنوان یک دانشجوی هنر در دهه 1950، تشخیص داده شد که مکنیلی مبتلا به سرطان است، بنابراین زمانی که هنر و گفتمان فمینیستی بلافاصله بعد از آن بر توانمندسازی، استقلال و قدرت متمرکز شد، تجربه او کاملا مطابقت نداشت. در عوض، او جرأت کرد حقیقت پیچیدهتری را ترسیم کند: بدن زنان مانند بدن دیگران آسیبپذیر است.
همانطور که فمینیست ها با تلاش مردسالاری برای آسیب پذیر ساختن زنان از نظر اجتماعی و وابستگی ما به مردان برای پول و بیشتر مبارزه می کردند، اجتناب ناپذیری بیش از حد انسانی آسیب پذیری و وابستگی در لجنزار گم شد.
وقتی بالاخره میتوانید نقاشی یک مادر درخشان مکنیلی را از نزدیک ببینید، میبینید که هیچ عضلهای در بدنش شل نیست: بچهای را در آغوش گرفته، فکهایش را منقبض کرده، انگشتانش را کشیده، انگشتان پاهایش را زیر پا گذاشته است. چه کسی مراقب مراقب است؟ به نظر می رسد او می پرسد. به نظر می رسد آشکار است که "مراقب" و "مراقب" به یک معنا هستند.
مکنیلی بارها و بارها زنان را نقاشی میکرد که بهطور نامطمئنی تعادل برقرار میکردند. اغلب، آنها دوکی و طاس هستند. این ممکن است بیمارگونه خوانده شود. با این وجود، چهره های او به ندرت آرام و در عوض سرزنده و درگیر هستند. در SLAM یک استثنا وجود دارد: نقاشی از یک جفت دوست که در نهایت با کمک دو همراه سگ، که یکی از آنها با خوشحالی از خراش شکم لذت می برد، دراز کشیده اند.
مکنیلی تسلط واضحی بر آناتومی داشت، اما علاقه چندانی به عادی بودن یا طبیعتگرایی نشان نمیداد: او مانند بهترین هنرمندان، قوانین را فقط برای زیر پا گذاشتن آنها تسلط داشت. پاهای این فیگور در Moving My Chair (2019) تقریبا دو برابر طول نیم تنه او است و در اینجا نیز مانند تقریبا هر پایی که مکنیلی نقاشی کرده است، انگشتان پا بهطور واضح خمیده شدهاند. پاهای بلندش که بیش از حد کشیده شده اند، تنها بر رانش فیگور به سمت عقب تأکید می کنند که دستش را برای گرفتن مبلمان می برد.
این فیلم پس از اینکه مکنیلی پس از تصادف کاربر ویلچر شد، بهعنوان تصویری از عملی است که زمانی بدون فکر انجام شده است - تعویض صندلیها - که اکنون نیاز به توجه، فشار و قدرت دارد.
سرطان و سپس ناتوانی تنها تجربهای نبودند که بدن مکنیلی را از دست نداد. او بیشتر برای آیا واقعی است؟ بله همینطور است! (1969)، که سقط جنین خطرناک، غیرقانونی و نجاتبخش او را به تصویر میکشد، تجربهای که او موفق شد در پیچیدگی لازم به تصویر بکشد. صحنه وحشتناک است، اما نه گرافیکی، و نه چیزی که ظاهرش را تداعی میکند تا آن چیزی که باید شبیه آن باشد. صحنههای جراحی شدید را نشان میدهد، اما با رنگهای جواهری چرخان و با ذوق پر زرق و برق ارائه میشود.
هنوز، در دوران قطبی شده ما با زندگی زنان و استقلال، به ندرت جایی برای هر دو حقیقت پیدا می شود: اینکه سقط جنین می تواند ضرر و سود باشد. هیچ کس نباید مجبور باشد رویه ای به اندازه او ناامن را تحمل کند، با این حال حتی ایمنی همیشه تضمین کننده رهایی از ترس، درد و اندوه نیست - احساساتی که شعارهای یک نکته درباره توانمندسازی به تاریکی تنهایی منتقل می شود.
آیا واقعی است؟ بله همینطور است! اثر بزرگ مکنیلی است و اکنون به همان اندازه تازه و مرتبط است که باید در آن زمان بوده است. متعلق به ویتنی است و در سنت لوئیس دیده نمی شود. در واقع، به جز سه مورد از ده ها اثری که در معرض دید قرار گرفته اند، از موجودی گالری او امانت گرفته شده و فروخته نشده است. مطمئنا جواهراتی وجود دارد، اما ما باید منتظر نمایشی کامل باشیم که شامل بهترین آثار او باشد. یکی از استثناها، ناک اوت Triskaidekaptych (1986) است که اکنون در موزه هنرهای معاصر سنت لوئیس قابل مشاهده است، اما در غیر این صورت متعلق به یک مجموعه خصوصی ناشناس است.
Juanita McNeely: Triskaidekaptych، 1986.
در 13 تابلوی Triskaidekaptych، مانند سه ظرف سرامیکی که در SLAM مشاهده میشود، از فرد خواسته میشود که یک صحنه روایی را به صورت خطی، از چپ به راست بخواند - فقط برای اینکه متوجه شود که صحنههای لذت بدنی و درد مکنیلی حلقه و چین میشوند، تصاویری از خلسه و عذاب که هرگز به سمت وضوح حرکت نمیکنند. آثار او به همان اندازه مبهم و جسور هستند: ما نمیدانیم مثلا از جاذبه و زمین نقاشیهای او چه چیزی بسازیم.
فیگورهایی که به رنگ فوشیا و میله طلایی ارائه شده اند به نظر می رسد که پرواز می کنند، یا شناور هستند، یا سقوط می کنند. یکی، در Triskaidekaptych، فقط روی انگشت شست پا و استخوان گونهی برجستهاش تعادل دارد، یا بدون وزن در حال رقصیدن بریک یا صورتش به آسفالت کوبیده میشود. او و دیگران با خطوط و قلاب احاطه شده اند: آیا آنها داربست یا ریسمان، تکیه گاه یا مهار هستند؟ قلاب در یک پانل، Chaïm Soutine را تداعی میکند که در حالی که کوشر نگه میداشت، مسلخها را نقاشی میکرد، مجذوب و وحشتزده کارناوال لاشههایی که برای دیگران عادی شده بود.
ریف مکنیلی یک انگشت پا (مثل همیشه خمیده) را نشان میدهد که از سقف بلند شده است، بقیه قسمتهای شکل تودهای ناخوانا از روده و استخوان را نشان میدهد. تاریخ هنر مملو از هنرمندانی مانند مکنیلی و سوتین است که در حاشیه جامعه هستند و با خشونت سیستماتیک و سرد گونه ما نسبت به حیوانات دیگر همدل هستند. لئونورا کارینگتون، رمدیوس وارو، رزا بونهور را به لیست اضافه کنید.
مکنیلی این مجموعه از پانلها را درست پس از آن نقاشی کرد که در سال 1982 آسیب ستون فقرات او را روی صندلی چرخدار گذاشت، زمانی که پزشکان به او هشدار دادند که ساختن نقاشیهای بزرگ یک چالش است. که به سختی او را منصرف کرد. کار در حالی که به گوشه ای می پیچد شما را غرق می کند. با نقاشی تابلوهایی که در مجموع عدد بدشانسی 13 است، انگار مک نیلی می خواست به شما نشان دهد که چگونه بدبختی ممکن است به چیزی زیبا تبدیل شود. هنر او یک هنر دگرگونی است، اما هنری که هرگز از نشان دادن درد ناشی از آن به شما ابایی نمیکند، در عین حال امیدوارکننده و تزلزلناپذیر.
متن اصلی (انگلیسی)
Juanita McNeely Painted Abortion’s Messy Truth
Her two-venue hometown museum survey, folded into Counterpublic Triennial, is an absolute smash.