علم روانشناسی پاسخ میدهد: چرا بعضی آدمها در برابر فهمیدن مقاومت میکنند؟
یافتههای روانشناسی نشان میدهد توهم دانستن و استدلال جهتدار مانع از پذیرش حقایق جدید و اصلاح باورهای قبلی در افراد میشوند.
یافتههای روانشناسی نشان میدهد توهم دانستن و استدلال جهتدار مانع از پذیرش حقایق جدید و اصلاح باورهای قبلی در افراد میشوند.
اگر از شما بپرسند زیپ چطور کار میکند، احتمالاً بیمعطلی میگویید میدانم. هر روز چندتایی را باز و بسته میکنیم و سازوکارش هم در نگاه اول پیچیده به نظر نمیرسد. حالا بدون نگاهکردن به تصویر یا جستوجو در اینترنت، قدمبهقدم توضیح دهید کشیدن زبانه چطور دو ردیف دندانه را در هم قفل میکند و برگرداندنش چطور دوباره آنها را از هم جدا میکند. بیشتر آدمها جایی میان قدم دوم و سوم گیر میافتند.
بسیاری از مواقع، انسانها درک و فهم خودشان از مسائل را بالاتر از چیزی که واقعاً میدانند، ارزیابی میکنند. عجیبتر اینکه گاهی توضیح و شواهد جدیدی در اختیار کسی قرار میگیرد و او باز هم در برابر فهمیدن مقاومت میکند.
چرا بعضی واقعیتها را راحت میپذیریم، اما در برابر بعضی دیگر دنبال ایراد، توجیه یا راهی برای حفظ برداشت قبلیمان میگردیم؟
چکیده مقاله: آدمها همیشه در برابر اطلاعات تازه به یک شکل واکنش نشان نمیدهند. گاهی چیزی را سریع میپذیریم و گاهی حتی با دیدن شواهد قوی، به برداشت قبلیمان میچسبیم. دلیلش فقط لجبازی یا کمبود دانش نیست. هویت، تجربههای قبلی، تعلق گروهی، نیاز به جواب قطعی و اعتماد به گوینده هم روی فهم ما اثر میگذارند. پژوهشها نشان میدهند حتی افراد باهوش هم از این سوگیریها در امان نیستند.
لئونید روزنبلیت و فرانک کیل، پژوهشگران دانشگاه ییل ، بیش از دو دهه پیش آزمایشهایشان را روی توضیح مسائل ظاهراً بدیهی بنا کردند. آنها از شرکتکنندگان میخواستند به فهم خودشان از وسایل آشنایی مثل سیفون توالت، سرعتسنج خودرو یا چرخخیاطی نمره بدهند، بعد بگویند وسیله چطور کار میکند و دوباره نمره بدهند. نمرهی دوم معمولاً کمتر از نمرهی اول میشد.
روزنبلیت و کیل اسم این پدیده را توهم عمق توضیح گذاشتند، یعنی ما خیال میکنیم سازوکار دنیای اطرافمان را خیلی دقیقتر از آنچه واقعاً میدانیم میفهمیم. این توهم دربارهی دانستنِ «چیزها چطور کار میکنند» پررنگتر از انواع دیگر دانش، مثل دانستن واقعیتها یا روالها، خودش را نشان میداد.
ذهن ما مرز بین «من میدانم» و «دیگری میداند» را خیلی راحت گم میکند
استیون اسلومن و فیلیپ فرنباخ در کتاب توهم دانش توضیح میدهند که بسیاری از چیزهایی که افراد خیال میکنند میدانند، در ذهن خودشان نیست، بلکه در کتابها، اینترنت یا درون ابزارها وجود دارد. ذهن آدمها مرز «من میدانم» و «کسی میداند و دستم به او میرسد» را چندان دقیق نگه نمیدارد.
در آزمایشی از اسلومن و ناتانیل رَب ، کسانی که شنیده بودند دانشمندان سازوکار یک پدیدهی خیالی را کشف کردهاند، خودشان هم حس میکردند ماجرا را خوب میفهمند، بیآنکه چیزی برایشان توضیح داده شده باشد. به بیان ساده، افراد احساس فهمیدن را با خود فهمیدن اشتباه میگیرند.
توهم دانش ما را به سؤال بزرگتری میرساند. چرا آدمها گاهی در برابر فهمیدن موضوعی تازه یا اصلاح برداشت قبلیشان مقاومت میکنند و چرا بعضیها بیشتر از بقیه؟
روانشناسی شناختی برای این رفتار علل متعددی را ذکر میکند. هر اطلاعات تازهای وارد ذهنی میشود که از قبل مجموعهای از دانشها، تجربهها، انتظارات، انگیزهها را در خود جایداده و اتفاقاً همین پیشزمینهها معمولاً به ما کمک میکنند اطلاعات جدید را بفهمیم؛ ولی در بعضی موقعیتها هم میتوانند جهت برداشت و مسیر درک ما را منحرف کنند.
سال ۱۹۹۰ زیوا کوندا، روانشناس اجتماعی، در مقالهای با موضوع استدلال جهتدار استدلال کرد که هدف انسانها از فهمیدن همیشه یکسان نیست. گاهی دنبال دقیقترین نتیجه میگردیم و گاهی، بیآنکه به زبان بیاوریم، دلمان نتیجهی خاصی میخواهد؛ مثلاً میخواهیم تصمیم قبلیمان درست از آب دربیاید یا تصویر مطلوبی از خودمان داشته باشیم.
به گفتهی کوندا، کمتر پیش میآید که کسی آگاهانه تصمیم بگیرد واقعیت را تحریف کند. ولی انگیزه میتواند روی خاطراتی که راحتتر به ذهن میآیند، استدلالهایی که میسازیم و سختگیری ما هنگام ارزیابی شواهد اثر بگذارد. بااینحال، فرد همچنان باید برای نتیجهی دلخواهش استدلالی بسازد که دستکم به چشم خودش معقول بیاید.
برای تحلیل نقدها سختگیر میشویم و برای موافقان، چشم بر خطاها میبندیم
دو پژوهش با نتایج متضاد را در نظر بگیرید که یکی با عقیدهی شما جور درمیآید و دیگری درست خلافش را میگوید. احتمالاً مقالهی اول را پس از دیدن نتیجهاش قانعکننده میدانید و برای دومی سراغ حجم نمونه، روش تحقیق، محدودیتهای آماری و خطاهای احتمالی میروید.
هیچ مشکلی نیست که روش پژوهشها را بررسی کنید، بهشرط اینکه در دو حالت سختگیری یکسانی بهخرج بدهید. یادآوری میکنیم که برخلاف روایتهای عامهپسند روانشناسی، استدلال جهتدار به این معنی نیست که آدمها هرچه را که بخواهند بهراحتی باور میکنند. پژوهشگران میگویند انگیزهی ما میتواند روی نحوهی جستوجو و سنجیدن دلایل، اثر بگذارد.
اگر کسی بگوید ارتفاع فلان کوه را اشتباه بهخاطر سپردهاید، احتمالاً عدد تازه را یاد میگیرید و ماجرا همانجا تمام میشود. اما بعضی اطلاعات وزن دیگری دارند. مثلاً شاید نشان دهند تصمیمی که سالها از آن دفاع کردهاید اشتباه بوده، یا مهارتی که بخشی از هویت حرفهایتان بهحساب میآید ضعف جدی دارد.
پذیرفتن چنین اطلاعاتی بخشی از داستانی را که دربارهی خودتان ساختهاید، تغییر میدهد. لئون فستینگر در دههی ۱۹۵۰ اصطلاح ناهماهنگی شناختی را برای همین پدیده به کار برد.
وقتی دو باور، یا یک باور و یک رفتار، با هم جور درنمیآیند، حس ناخوشایندی سراغمان میآید و ذهن برای رهایی از آن دستبهکار میشود. میتوانیم باورمان را عوض کنیم، ولی اگر شواهد جدید را کماهمیت جلوه دهیم یا منبع اطلاعات را زیر سؤال ببریم، کار راحتتری میکنیم.
مشهورترین روایت ناهماهنگی شناختی از یک مطالعهی میدانی میآید. اواخر سال ۱۹۵۴ فستینگر و دو همکارش، هنری ریکن و استنلی شکتر، بدون فاش کردن هویتشان به گروه کوچکی پیوستند که انتظار داشت در روزی مشخص سیلی عظیم زمین را فرابگیرد و موجوداتی از سیارهای دیگر اعضای وفادار را نجات دهند.
روز موعود رسید و اتفاقی نیفتاد. بخشی از اعضا باورشان را رها نکردند، توضیح جدیدی برای شکست اعتقادشان را پذیرفتند و با شور بیشتری به تبلیغ آن پرداختند. برای کسانی که کار، روابط و آبرویشان را پای این باور گذاشته بودند، گفتن «اشتباه کردیم» هزینهی زیادی داشت.
برای ذهن آسانتر است شواهد را نادیده بگیرد تا اینکه بپذیرد «من اشتباه کردم»
اواخر دههی ۱۹۸۰، کلود استیل، روانشناس مشهور آمریکایی پیشنهاد کرد بخش زیادی از رفتارهایی که به ناهماهنگی شناختی نسبت داده میشوند، در اصل تلاشهایی برای حفظ ارزش خود افراد هستند و پژوهشهای خودتاییدی از دل همین پیشنهاد بیرون آمدند.
طبق این نظریه، آدمها میخواهند تصویر منسجمی از خودشان بهعنوان فردی شایسته و ارزشمند داشته باشند و وقتی اطلاعاتی این تصویر را تهدید کند، حالت دفاعی به خود میگیرند. نظریه پیشبینی میکند اگر پیش از رسیدن پیام تهدیدآمیز، حس ارزشمندی آدم از راه دیگری تقویت شود، نیازش به دفاع هم کمتر میشود.
ایدهی پشت این پژوهشها اهمیت زیادی دارد. گاهی ذهن ظاهراً از یک عقیده دفاع میکند، درحالیکه چیزی که در معرض خطر قرار گرفته تصویر فرد از خودش است. مفهوم «من در این مورد اشتباه کردم» با «پس من آدمیام که چنین چیزی را نمیفهمد» فرق دارد و هر بار ذهن از جملهی اول به دومی میرسد، هزینهی بازنگری بالا میرود.
هر حرفی از دهان کسی بیرون میآید و گوینده روی شنیدهشدنش اثر میگذارد. سال ۲۰۰۳ پژوهشگران طرحهای رفاهی یکسانی را به شرکتکنندگان آمریکایی نشان دادند و فقط برچسب حزبیشان را عوض کردند.
بیشتر شرکتکنندگان طرحی را پسندیدند که به حزب خودشان نسبتدادهشده بود، حتی وقتی محتوایش با مواضع همیشگی آن حزب فاصله داشت. جالب اینکه همین افراد مطمئن بودند نظرشان را از جزئیات طرح گرفتهاند و موضع حزب هیچ نقشی در انتخابشان ندارد.
ذهن انسان ارزش و اعتبار حرفها را بر اساس گوینده میسنجد
تحقیقات متعددی نشان میدهند تعلق گروهی چطور بیسروصدا در سنجیدن اطلاعات دست میبرد. گاهی مقاومت در برابر یک حرف، در اصل مقاومت در برابر گویندهاش بهحساب میآید و گاهی پذیرفتن حرفی تازه یعنی فاصلهگرفتن از جمعی که به آن تعلق داریم.
پس پیش از آنکه بپرسیم چرا کسی دلیلی را نمیپذیرد، بد نیست بپرسیم آن دلیل از زبان چه کسی به گوشش میرسد.
کسی که فیزیک پایه را نمیشناسد، در یادگیری مکانیک کوانتومی به دیوار میخورد و کسی که یک زبان برنامهنویسی بلد باشد، زبان دوم را راحتتر یاد میگیرد. دانستههای قبلی به ما اجازه میدهند اطلاعات جدید را دستهبندی کنیم، الگوها را ببینیم و جزئیات را در ساختاری بزرگتر بنشانیم. اما همین مزیت گاهی به دام تبدیل میشود.
مِریم بیلالیچ، پیتر مکلئود و فرناند گوبه برای بررسی این دام سراغ شطرنجبازان خبره رفتند و موقعیتهایی را پیش رویشان گذاشتند که یک راهحل آشنا و قابلقبول داشت، اما حرکت بهتری نیز امکانپذیر بود. دیدن راهحل آشنا پیداکردن گزینهی بهتر را برای برخی بازیکنان دشوارتر میکرد؛ پدیدهای که پژوهشگران اثر اینشتلونگ (Einstellung) مینامند.
دانسته و دانش قبلی همانقدر که راهگشاست، میتواند چشم انسان را بر گزینههای بهتر ببندد
پژوهشگران در آزمایش دیگری، حرکات چشم شطرنجبازان را نیز دنبال کردند. بازیکنان پس از پیداکردن راهحل اول میگفتند همچنان دنبال گزینهی بهتری هستند، اما نگاهشان مدام به خانههای همان راهحل قبلی برمیگشت. الگوی آشنا حتی مسیر نگاه را هم در دست گرفته بود.
البته تخصص نقش دشمن یادگیری نیست، چون همان دانش گستردهای که استاد شطرنج را به دام میاندازد، به او اجازه میدهد الگوهایی را ببیند که تازهکار حتی متوجهشان نمیشود. مشکل وقتی پیش میآید که الگویی آشنا آنقدر سریع فعال شود که جستوجوی گزینههای دیگر را کنار بزند. بیشتر دانستن لزوماً باعث نمیشود امکانهای جدید را ببینید.
گاهی مقاومت در برابر اطلاعات جدید نه به هویت ربط دارد و نه به دانش قبلی. وقتی ایدهای باور قدیمی ما را زیر سؤال میبرد، معمولاً همان لحظه باور قطعی دیگری جایش نمیگذارد. انگار برای مدتی جواب قبلی را از دست دادهایم، بدون اینکه هنوز به جواب دیگری رسیده باشیم. بسیاری از آدمها همین بلاتکلیفی را ناخوشایند مییابند و به توضیح آشنای قبلی برمیگردند.
آری کروگلانسکی و دونا وبستر این گرایش را نیاز به خاتمهی شناختی نامیدند، یعنی میل به داشتن جوابی قطعی، تقریباً هر جوابی، بهجای ابهام. آنها دو مرحله برایش توصیف کردند؛ ذهن اول به نخستین جواب قابلقبول چنگ میزند و بعد همان را محکم نگه میدارد و در برابر هر اطلاعاتی که دوباره ابهام بیاورد، مقاومت میکند.
بخشی از نیاز به خاتمه شناختی، به منش هر فرد برمیگردد. بعضی آدمها بهطورکلی ابهام را سختتر تحمل میکنند ، اما شرایط هم مشکل را تشدید میکند. در پژوهشهای کروگلانسکی و همکارانش، فشار زمانی، سروصدای محیط و خستگی ذهنی نیاز به خاتمه را بالا میبردند. پس گاهی کسی که در برابر فهمیدن مقاومت میکند، نه از باور قبلیاش، بلکه از بیجوابی فرار میکند.
باورهای ما معمولاً بهصورت جملههای جداگانه در ذهن ذخیره نمیشوند. آنها بخشی از توضیح بزرگتری برای اتفاقها هستند و به همین دلیل اصلاح اطلاعات غلط گاهی اثر کامل ندارد. پژوهشگران این پدیده را اثر تداوم نفوذ مینامند؛ یعنی اطلاعات نادرست حتی بعد از اصلاح هم میتواند روی استدلالهای بعدی آدم اثر بگذارد.
در آزمایش کلاسیک جانسون و سایفرت ، شرکتکنندگان داستانی دربارهی آتشسوزی یک انبار میخواندند. گزارش اولیه از وجود مواد قابلاشتعال خبر میداد و توضیحی برای آتشسوزی به ذهن میرساند. کمی بعد، همان گزارش اصلاح میشد. باوجوداین، بعضی شرکتکنندگان هنگام توضیح حادثه سراغ همان مواد قابلاشتعال میرفتند.
ایدهی «با آدمها بحث نکن، فقط بدترش میکنی» همیشه درست نیست
منطق ماجرا ساده به نظر میرسد، چراکه اگر کسی برای حادثهای داستان علتومعلولی ساخته باشد و شما فقط یکی از حلقههای اصلیاش را بیرون بکشید، داستان ناقص میماند و ذهن، که از جای خالی خوشش نمیآید، به تکهی قدیمی میچسبد.
به گزارش نیچر ، اصلاح وقتی بهتر جواب میدهد که توضیحی تازه جای علت کنارگذاشتهشده را پر کند؛ جملهای مثل «این اتفاق نیفتاده؛ ماجرا در واقع چنین بوده» اغلب از یک «نه» ساده کارسازتر عمل میکند.
احتمالاً شنیدهاید که اصلاح باورهای غلط گاهی نتیجهی معکوس میدهد و آدمها را در باورشان مصممتر میکند. ایدهی اثر معکوس از پژوهش برندن نایهن و جیسون رایفلر در سال ۲۰۱۰ دربارهی باور به سلاحهای کشتارجمعی در عراق سرچشمه گرفت و خیلی زود به توصیهای همهگیر تبدیل شد: «با آدمها بحث نکن، فقط بدترش میکنی.»
توماس وود و ایتن پورتر در پنج آزمایش با بیش از دههزار شرکتکننده، ۵۲ موضوع سیاسیاجتماعی قطبیشده را بررسی کردند که انتظار میرفت اثر معکوس را بهروشنی نشان دهند، ولی هیچکدام از اصلاحیهها اثر معکوس نداشت و در مجموع، اصلاحیهها آدمها را به سمت اطلاعات درست بردند، حتی وقتی اطلاعات جدید با موضع سیاسیشان نمیخواند.
مرورهای بعدی هم نشان دادند اثر معکوس خیلی کمتر از آنچه مشهور شده رخ میدهد. به بیان دقیقتر، اصلاحیهها معمولاً کار میکنند، اما اغلب کارشان را تا آخر پیش نمیبرند؛ اطلاعات غلط کمرنگ میشود و باز ردش در استدلالهای بعدی میماند. فرد ممکن است بپذیرد که ادعایی نادرست بوده، ولی همان ادعا بعدها باز هم بخشی از استدلال یا قضاوتش را شکل دهد.
برای همین دو توصیهی «اصلاحکردن فایده ندارد» و «اصلاحکردن کافی نیست» با هم تفاوت زیادی دارند. اگر اصلاح اطلاعات همیشه نتیجه را بدتر میکرد، شاید بهتر بود اصلاً وارد بحث نشویم؛ اما شواهد بیشتر میگویند اصلاح معمولاً مفید است، فقط بهتنهایی برای ازبینبردن تمام اثر اطلاعات غلط کافی نیست.
همانطور که گفتیم توضیح مرحلهبهمرحله یکی از سادهترین راههایی است که مشخص میکند چه چیزی را واقعاً میفهمیم و کجا توهم فهمیدن داریم. تا وقتی موضوع فقط در ذهنمان آشنا به نظر میرسد، میتوانیم از روی بخشهای خالی عبور کنیم، ولی ساختن یک زنجیرهی علتومعلولی این خلأها را آشکارتر میکند.
فیلیپ فرنباخ و همکارانش در سال ۲۰۱۳ همان آزمایش روزنبلیت و کیل را به دنیای سیاست بردند و از شرکتکنندگان خواستند سازوکار اجرای سیاستهایی را که دربارهشان موضع داشتند، با جزئیات توضیح دهند.
در یکی از آزمایشها، برآورد آدمها از فهم خودشان پایین آمد و مواضعشان ملایمتر شد، درحالیکه فهرستکردن دلایل حمایت از یک موضع چنین اثری نداشت. نتیجه آنقدر وسوسهانگیز بود که بهراحتی میشد از آن نسخهای همگانی پیچید با این عنوان که از آدمها بخواهید نظرشان را توضیح دهند تا افراطیها معتدل شوند.
واداشتن افراد به توضیح دادن جزئیات، باد غرور دانایی را خالی میکند
ولی سه مجموعه آزمایش در سال ۲۰۲۱ نشان میداد شرکتکنندگان پس از توضیحدادن فهم خودشان را پایینتر ارزیابی میکنند، اما مواضعشان ملایمتر نمیشود. پژوهشهای سال ۲۰۲۴ روی پنج هزار شهروند هنگکنگی نشان میداد مواضع شرکتکنندگان پس از توضیحدادن تندتر هم میشود. بیایید ببینیم این تناقض از کجا ناشی میشود.
مطالعات دقیقتر نشان میدهند توضیحدادن فقط زمانی افراد را متعادلتر میکند که انسانها بر اساس پیامدها به موضوعات فکر کنند. ولی وقتی پای ارزشهای بنیادی به میان میآید، خبری از متعادل شدن مواضع افراد نیست.
نکتهای که باید در این بخش به یاد داشته باشید: اینکه بفهمیم در مورد موضوعی دانش ناقصی داریم، الزاماً نظرمان را تغییر نمیدهد. چون فهم، باور و ترجیح یکی نیستند. فرد میتواند متوجه محدودیت دانش خود شود و بنا بر ارزشها یا اولویتهایش همچنان همان گزینه را ترجیح دهد.