پرش به محتوای اصلی

مردی که باید او را به اندازه اینشتین می‌شناختیم

زومیت۱۴۰۵ مهر ۷, سه‌شنبه، ساعت ۱۳:۰۰حدود 4 دقیقه مطالعه

کلود شانون؛ تمام جهان دیجیتال امروز، از عکس‌های باکیفیت تا پیام‌های متنی، روی ایده‌های مردی بنا شد که از شهرت فرار می‌کرد.

کلود شانون؛ تمام جهان دیجیتال امروز، از عکس‌های باکیفیت تا پیام‌های متنی، روی ایده‌های مردی بنا شد که از شهرت فرار می‌کرد.

یک عکس چندمگاپیکسلی، صدای خواننده‌ای در اسپاتیفای، پیامی در تلگرام و فیلمی با وضوح 4K در ظاهر هیچ شباهتی به هم ندارند؛ اما وقتی چندلایه پایین‌تر می‌روید، این تفاوت‌ها رنگ می‌بازند و به دنباله‌ای از صفرها و یک‌ها تبدیل می‌شوند.

امروز این ایده آن‌قدر بدیهی به نظر می‌رسد که به‌سختی می‌توان جهان ارتباطات متفاوتی را تصور کرد؛ ولی کمتر از یک قرن پیش، ریاضیات، مدارهای الکتریکی و ارتباطات هرکدام قلمرو جداگانه‌ای داشتند و هنوز کسی چارچوبی عمومی برای پیوندزدن آن‌ها پیدا نکرده بود. کلود شانون چنین پیوندی را در دو مرحله ساخت.

چرا می‌توان صدا، تصویر و متن را به زبانی مشترک ترجمه کرد؟ شانون هرگز قصد نداشت دنیای دیجیتال را خلق کند. او در هر مرحله فقط سراغ مسئله‌ای رفت که سر راهش سبز می‌شد و حل هر مسئله او را به کشف بعدی کشاند.

سال ۱۹۳۶، کلود شانونِ بیست‌ساله مدرکش را از دانشگاه میشیگان گرفت و در همان روزها چشمش به آگهی کوچکی افتاد. MIT دنبال کسی می‌گشت که با ماشینی شبیه به یک مغز مکانیکی کار کند. شانون درخواست داد، پذیرفته شد و سال‌ها بعد این شغل را یکی از بزرگ‌ترین خوش‌شانسی‌های زندگی‌اش خواند.

مغز مکانیکی همان تحلیل‌گر دیفرانسیل ونیوار بوش بود؛ غولی به بزرگی یک اتاق، ساخته‌شده از چرخ‌دنده، محور و دیسک که معادلات دیفرانسیل را با چرخش فیزیکی قطعاتش حل می‌کرد. شانون ساعت‌های طولانی را در اتاقی خاکستری کنار این ماشین می‌گذراند. دستگاه مدام روغن‌کاری، تنظیم و تعمیر می‌خواست.

اما بخش طاقت‌فرسای کار این بود که بعد از حل هر معادله، اپراتورها باید ساعت‌ها چرخ‌دنده‌ها را با دست جابه‌جا می‌کردند تا ماشین برای مسئله‌ی بعدی آماده شود. به زبان امروز، برنامه‌نویسی این کامپیوتر با آچار و پیچ‌گوشتی انجام می‌شد.

شانون طی همین ساعات خسته‌کننده، با خودش فکر کرد چرخ‌دنده‌ها کُندند و خطا می‌کنند. آیا واقعاً برای محاسبه به این‌همه قطعه‌ی سنگین نیاز داریم؟ اگر کار را به کلیدهای ساده‌ی الکتریکی بسپاریم، چه اتفاقی می‌افتد؟

برای یافتن راه فرار از چرخ‌دنده‌ها باید کمی به عقب برگردیم. شانون در دوره‌ی کارشناسی در دانشگاه میشیگان هم‌زمان ریاضیات و مهندسی برق خواند. در دهه‌ی ۱۹۳۰ این دو شاخه دو دنیای جدا به‌حساب می‌آمدند و کمتر کسی پلی میانشان می‌دید.

سر کلاس‌های ریاضی، شانون با مفهومی کم‌طرفدار به نام جبر بولی آشنا شد؛ یادگاری از جرج بول، ریاضی‌دان بریتانیایی قرن نوزدهم. جبر بولی سروکاری با اعداد بزرگ و معادلات پیچیده نداشت و همه‌چیز را به گزاره‌های دوحالته تقلیل می‌داد؛ درست یا غلط، بله یا خیر، یک یا صفر. نزدیک به یک قرن، این جبر کاربرد عملی چندانی پیدا نکرد.

در سمت دیگر، شانون در آزمایشگاه مهندسی برق مدام با رله‌ها و کلیدهای الکتریکی سروکار داشت. کلیدها هم ذاتاً فقط دو وضعیت می‌شناسند و جریان یا برقرار می‌شود یا قطع. پیوند این دو مفهوم در ذهن دانشجوی جوان همان جرقه‌ای را زد که مسیر تاریخ فناوری را عوض کرد.

شانون دریافت که جبر انتزاعی بول و مدارهای فیزیکی برق در واقع دو لهجه از یک زبان مشترک‌اند. برای درک زیبایی کشف او، مداری ساده با دو کلید را تصور کنید.

اگر دو کلید را پشت‌سرهم روی یک سیم بگذاریم، لامپ فقط وقتی روشن می‌شود که کلید اول «و» کلید دوم هر دو بسته باشند؛ دقیقاً معادل عملگر AND در منطق. اگر سیم دو شاخه شود و روی هر شاخه یک کلید قرار بگیرد، بسته‌شدن کلید اول «یا» کلید دوم لامپ را روشن می‌کند؛ یعنی عملگر OR. کلیدی هم که وضعیت جریان را برعکس کند، عملگر NOT را می‌سازد.

شانون فهمید که از ترکیب همین سه عملگر ساده می‌توان مدارهایی ساخت که از پس پیچیده‌ترین محاسبات منطقی برآیند. به بیان دیگر، او به ماشین‌ها زبان داد.

سال ۱۹۳۷، شانون پایان‌نامه‌ی کارشناسی‌ارشدش را در MIT می‌نوشت. تا آن زمان، طراحی مدارهای الکتریکی بیشتر به مهارت کارگاهی شباهت داشت تا علمی دقیق. مهندسان مدارها را بر پایه‌ی تجربه و شهود شخصی سیم‌کشی می‌کردند.

اگر شبکه‌ی سیم‌ها پیچیده می‌شد یا درست کار نمی‌کرد، همه‌چیز با آزمون‌وخطا، بریدن سیم‌ها و جابه‌جاکردن رله‌ها پیش می‌رفت. هیچ روش علمی‌ای برای ساده‌سازی یک مدار وجود نداشت.

پایان‌نامه‌ی شانون این آشفتگی را به روشی نظام‌مند تبدیل کرد. او نشان داد که هر شبکه‌ی پیچیده‌ای از کلیدها را می‌توان به یک عبارت جبر بولی ترجمه کرد، با قوانین ساده‌ی جبر آن را به کوتاه‌ترین شکل ممکن رساند و سپس نسخه‌ی ساده‌شده را دوباره به یک مدار واقعی برگرداند؛ مداری که با قطعات کمتر، همان کار را انجام می‌داد.

شانون کامپیوتر را اختراع نکرد؛ دستاوردش از این هم بنیادی‌تر بود. او نشان داد منطق را می‌توان به مدار تبدیل کرد. یک گزاره‌ی انتزاعی روی کاغذ می‌توانست به شبکه‌ای از کلیدهای واقعی ترجمه شود و همان منطق را در دنیای فیزیکی اجرا کند؛ ایده‌ای که سنگ بنای معماری کامپیوترهای امروزی شد.

ترانزیستورهای کامپیوترهای امروزی نیز نقش کلیدهای شانون را بازی می‌کنند؛ با این تفاوت که میلیاردها نمونه از آن‌ها در ابعادی چندنانومتری روی یک تراشه کنار هم قرار گرفته‌اند. اهمیت این کشف چنان عظیم بود که هاوارد گاردنر، روان‌شناس و استاد دانشگاه هاروارد، سال‌ها بعد پایان‌نامه شانون را با این کلمات توصیف کرد: «احتمالاً مهم‌ترین و مشهورترین پایان‌نامه کارشناسی‌ارشد در تمام قرن بیستم.»

خواندن متن کامل در زومیتبه زبان اصلی، در سایت ناشر باز می‌شودهمه‌ی اخبار فناوری