داستان دی جی بارسلونا که پنج سال را در زندان پاناما گذراند
پروفسور آنجل داست یک چهره کلیدی در صحنه کلوپ شبانه کاتالان در دهه 1990 بود. او بازگو می کند که چگونه در یک "توطئه شوم" گرفتار شد و در نهایت در محاصره قاچاقچیان مواد مخدر و قاتلان به زندان افتاد.
او در راهروی زندان که توسط پلیس محافظت می شد قدم زد. مچ و مچ پایش غل و زنجیر بود. موهای بلوند تا شانه، پوست رنگ پریده و چشمان روشنی داشت. دو طرف بدنش صورت های تیره و خالکوبی شده و نیم خنده ها دیده می شد. بوی عرق فراگیر شده بود. خطرناک ترین زندانیان از طریق میله های سلول های خود نگاه می کردند تا ورود جدید را مشاهده کنند. صدایی تاریکی بدن ها را درنوردید: "خوش آمدی شکیرا. اینجا، مطمئنا دوست پسر جدیدی برایت پیدا خواهیم کرد." خنده های بدخواهانه از سوی دیگر زندانیان بلند شد. این محکوم جدید هرگز در زندگی خود بیش از این نترسیده بود.
او قرار بود پنج سال آینده را در آن زندان بگذراند. امروز، آنجل فرانسیسکو لوپز دیگر به عنوان "شکیرا" شناخته نمی شود. او موهای کوتاهی دارد، یک بزی مرتب و مرتب و از همه مهمتر حالتی آرام دارد - چیزی که آن روز قابل تصور نبود. و بدن او پوشیده از خالکوبی است، چیزی که توسط کت کتاب خاطرات اخیرا منتشر شده او، En el estómago de la bestia (در معده هیولا) آشکار می شود، جایی که او زندگی شدید و گاهی دلخراش خود را بازگو می کند. در دهه 1990 و اوایل دهه 2000، لوپز یکی از دی جی های کلیدی در صحنه کلوپ شبانه بارسلون بود.
او ضبط میکرد و مهمانیهایی را در منحصر به فردترین مکانها ترتیب میداد. ست های او با صداهایی از هارد فانک گرفته تا کامبیا، ترندهای شهر، جمعیت مرفه، بچه های مستقل، افراد مشهور و عاشقان موسیقی ماجراجو را به خود جلب کرد. یک شب، حتی لئوناردو دی کاپریو و توبی مگوایر در محل او حاضر شدند. سپس، در سال 2008، شکافی در زیر او باز شد. او درگیر چیزی شد که او آن را "توطئه شوم" می نامد که منجر به محکومیت شش و نیم ساله در زندان پاناما به اتهام قاچاق مواد مخدر شد.
او سرانجام پس از پنج سال آزاد شد، همان مدت زمانی که شریک زندگیاش در پشت میلههای زندان پس از درگیر شدن در کنار او بود. دختر آنها - در روز دستگیری از آغوش والدینش گرفته شد - تنها 18 ماه داشت که والدینش آزادی خود را از دست دادند. لوپز در سال 1963 در مکزیکوسیتی به دنیا آمد. از 17 تا 26 سالگی در کانادا زندگی می کرد: او با والدینش به آنجا رفته بود تا فرصت های شغلی بهتری پیدا کند. او سرانجام در بارسلونا مستقر شد و صحنه فرهنگی پر جنب و جوش کاتالونیا در اواخر دهه 1980 به آنجا کشیده شد. او در 37 سال گذشته در بارسلونا زندگی کرده است.
او در یکی از کافه های مادرید که برای دیدار با EL PAÍS به پایتخت اسپانیا سفر کرده است، می گوید: «من خود را یک بارسلونیایی می دانم، بیشتر از یک کاتالان. داستان آنجل فرانسیسکو لوپز اما در پایتخت مکزیک آغاز می شود. او از دوران جوانی استعداد موسیقی و همچنین استعداد هنری طبیعی داشت (او در کودکی از خواننده اسپانیایی رافائل تقلید می کرد). او خیلی زود طرفدار راک شد: در ابتدا شیفته بوسه، دیپ پرپل و بلک سابث شد. بعدا، با Velvet Underground، ایگی پاپ، دیوید بووی... او Clash را در کانادا دید و منفجر شد.
در تورنتو، او چند گروه مانند بامبی (که برای پینک فلوید افتتاح شد) و On (که برای نیل یانگ افتتاح شد) راه اندازی کرد. مالکوم مک لارن، خالق رویایی Sex Pistols، عاشق On شد و برای مدتی مشاور خلاق گروه بود. در اوایل دهه 1990، لوپز در کنسرت Prodigy در استکهلم شرکت کرد و - با دیدن واکنش هیجانزده تماشاگران - او میدانست که موسیقی الکترونیک در مقیاسی گسترده قرار خواهد گرفت. از آنجا بود که حرفه دی جی او با نام «پروفسور آنجل داست» آغاز شد. تخصصش؟ ترکیب فانک با ریتم های عجیب و غریب، راک، الکترونیک و لاتین.
موفقیت او با ریمیکس نسخه سانتانا از آهنگ کلاسیک Oye Cómo Va حاصل شد که حتی به نمودارهای اسپانیایی راه یافت. اما زیستگاه طبیعی او، پیست باشگاه بارسلونا بود، جایی که دی جی ست های او جذابیت زیادی پیدا کرد. او در Apolo، Moog، Dot، Moviedisco، Razzmatazz، La Sal و Global Chillage، از جمله نقاط دیگر بازی کرد. در لاپالوما، او شب های بسیار محبوب Bongo Lounge را راه اندازی کرد. او همچنین در جشنواره هایی از جمله Sónar، Primavera Sound، Doctor Music و Festimad اجرا کرد. او ادعا می کند که انواع مواد مخدر را امتحان کرده است، اما هرگز مشکل اعتیاد نداشته است.
او توضیح می دهد: "من از آنها در حد اعتدال استفاده کردم و هرگز آنها را نخریدم. ماندگارترین چیز ماری جوانا بود." امروز، او خوب به نظر می رسد: باریک و شیک، با عینک آفتابی قهوه ای. او به آرامی صحبت می کند و اغلب لبخند می زند، حتی زمانی که قسمت هایی را بازگو می کند که گاهی اوقات وحشتناک هستند. یک شب، در سال 2008، پس از اجرا در باشگاه بارسلونا Omm، مردی "پوشش کت و شلوار بی عیب و نقص، با رولکس طلایی" به او پیشنهاد داد در یک مهمانی در شهر پاناما، پایتخت این کشور آمریکای مرکزی، یک برنامه دی جی برگزار کند.
در ابتدا، او متقاعد نشد: دستمزد استاندارد بود (کمی بیش از 1000 دلار) و پروفسور آنجل داست - که در آن زمان در اوج کار خود بود - در آن زمان تعهدات دیگری برای انجام دادن داشت. اما زمانی که او این پیشنهاد را با شریک زندگی خود، کنی، در میان گذاشت، آنها به این نتیجه رسیدند که یک هفته اقامت در پاناما - با تمام هزینه های پرداخت شده - می تواند تعطیلات خوبی برای آنها و دختر کوچکشان سینا باشد. پس از ورود به پاناما، کنسرت مدام به تاخیر افتاد. شش روز گذشت. قرار بود خانواده به بارسلونا بازگردند. سپس، با توجه به حساب دی جی، تماس او ترتیب داد تا آنها را در یک آپارتمان ملاقات کند.
او با شریک زندگی و دخترش وارد شد. او به خاطر میآورد: «از قبل میدانستم که کنسرت برگزار نمیشود، بنابراین تنها چیزی که میخواستم این بود که حداقل بخشی از پول را دریافت کنم و به فرودگاه بروم، زیرا پرواز ما چند ساعت دیگر حرکت میکند. سپس، یک اتفاق کاملا غیرمنتظره رخ داد. آنها شروع به گفتن نام پدر و مادرم کردند، محل زندگی آنها، خواهر و برادرهایم چه کسانی بودند و چه کار می کردند. آنها همه چیز را در مورد زندگی من می دانستند. آنها به ما هشدار دادند که اگر دستورات آنها را دنبال نکنیم، عواقبی در پی خواهد داشت.
اونی که بیشتر حرف میزد دکمه های کاپشنش رو باز کرد تا تفنگی که توی جیب کنارش گذاشته بود رو ببینیم. همه این اتفاقات برای دخترم آنجا افتاد. وحشتناک بود.» و سپس تقاضا آمد: آنها مجبور بودند کوکائین را از پاناما به بارسلون منتقل کنند. در آنجا آن را به کسی تحویل می دادند که با آنها تماس بگیرد. «آنها به ما دستور دادند که لباسهایمان را پشت پرده در بیاوریم: آنها مواد مخدر را با بستهبندی پلاستیکی روی کمربندهایمان بستند.
سپس با ماشینی تماس گرفتند که ما را مستقیما به فرودگاه رساندند.» او می گوید که آنها در نظر داشتند که این رویداد را به پلیس گزارش کنند، اما تهدید خانواده هایشان مانع از آن شد. ما به پلیس آنجا هم اعتماد نداشتیم. آنها به فساد شهرت داشتند. هدف ما این بود که از امنیت فرودگاه عبور کنیم و وضعیت را به شرکت هواپیمایی خود، KLM گزارش کنیم. در گمرک نوبت آنها رسید. کنی اول رفت. یک افسر پلیس مشکوک شد و او را برای جستجو به کناری کشید. بسته های بسته شده به بدن او کشف شد.
لوپز سعی کرد مداخله کند، اما مأموران به سرعت او را مهار کردند و مواد مخدری را که همراه داشت پیدا کردند. هر دو دستگیر شدند و دخترشان را بردند. آنها به شش سال و نیم حبس محکوم شدند. لوپز معتقد است که اطلاعات بسیار کمی را به مقامات ارائه کرده است، زیرا به سادگی آن را نداشت: اسامی افرادی که او را استخدام کرده بودند جعلی بود. او فقط مشکوک است که آنها از "نیجریه" آمده اند. والدین و خواهر و برادر لوپز بلافاصله به پاناما سفر کردند.
آنها شروع به پرس و جو در مناطق سایه دار شهر کردند، اما به آنها توصیه شد که بهتر است کاری انجام ندهید، زیرا جان خود و ما را به خطر می اندازند. امروز او می پذیرد که ممکن است عده ای به روایت او از وقایع شک کنند. او با خونسردی میگوید: «اما من اینجا نیستم که باور کنم یا قضاوت کنم. اگر کسی چیزی فهمید، به من بگو. پدر و مادرش حضانت دختر را به دست آوردند و او را به بارسلونا بردند. لوپز پنج سال را در محاصره «قاتلان، قاچاقچیان مواد مخدر و دزدان» گذراند. در زندان هایی که دوران محکومیت خود را سپری می کرد، شاهد چاقوکشی و دعوا بود. دوستی هم پیدا کرد.
به فکر فرار افتاد. "اما بعد، شما فکر می کنید، "چگونه این کار را انجام دهم... و اگر آن را مدیریت کنم، پس چه کاری؟ در تایلند پنهان می شوم؟" او تقریبا بلافاصله از آب در زندان و از نیش حشرات مختلف بیمار شد. دو هفته طول کشید تا او را به کلینیک ببرند، همه آنها را با تب شدید سپری کردند. او به یاد می آورد: «هفته های اول وحشتناک بودند. با خودم فکر کردم، "اگر بمیرم، تقریبا بهتر است." اما دخترم مرا زنده نگه داشت. اگر او را نداشتم... نمیدانم، میتوانستم مانند بسیاری از زندانیان آنجا به مواد مخدر بیفتم؛ کوکائین خاک ارزانی داشت.
اما غریزه بقا بر من غالب شد.» او به صدای پیانیست فرانسوی اریک ساتی با هدفون و آی پادش گوش داد که نگهبانان به او اجازه نگه داشتن آن را دادند. «آن موسیقی به من آرامش داد. روی تخت خوابم غرق شده بودم. در کنار من، زندانیان دیگری در حال تماشای پورن، خودارضایی با اسباب بازی های جنسی یا مواد مخدر بودند. چشمانم را میبندم و به ساتی گوش میدهم.» او به کار خودش ادامه داد: پرهیز از درگیری، کمرنگ نگه داشتن. میراث مکزیکی و موقعیت دی جی او از او محافظت می کرد، زیرا یکی از زندانیان رده بالا نیز مکزیکی و از علاقه مندان به موسیقی بود.
او از من خوشش آمد، بنابراین همه مرا تنها گذاشتند. این پروژه موسیقی او بود که همه چیز را قابل تحمل کرد. ابتدا با کشیش ملاقات کننده دوست شد و او یک گیتار به او داد. بعدها مدیر گروه کر شد. وقتی او به زندان دیگری (یکی در اعماق جنگل) منتقل شد، مسئولیت استودیوی ضبط صدا را بر عهده گرفت که یکی دیگر از زندانیان راه اندازی کرده بود.
او در آنجا برنامهای به نام «توانبخشی از طریق موسیقی» (R.A.M.) طراحی کرد، که در آن با محکومان موسیقی ضبط کرد، جشنوارههایی ترتیب داد، آهنگی صلحطلبانه ساخت (که در نمودارهای پاناما به محبوبیت تبدیل شد) و به تشویق خلاقیت زندانیانی که از محله یهودی نشین بودند کمک کرد. او گزارش مفصلی از هر اتفاقی که رخ داده بود نوشت و در ازای آن 18 ماه از مجازاتش کاسته شد. دوره ای که در ابتدا شش سال و نیم بود به پنج سال کاهش یافت. شریک زندگی او سه ماه پس از او آزاد شد. بازگشت به بارسلونا آسان نبود.
سه ماه بعد، مادرش - زنی که در سالهای اسارت از دخترشان مراقبت می کرد - درگذشت. و یک سال بعد پدرش هم فوت کرد. دنیا در پنج سال بسیار تغییر کرده بود: مردم اکنون با تلفن های خود به موسیقی گوش می دهند. نام او دیگر همان وزن را نداشت. او برای یافتن کار تلاش کرد، تا حدی به دلیل انگ دوران زندان. این جشنواره موسیقی سونار بود که به کمک او آمد: لوپز به تدریج حرفه خود را به مسیر اصلی بازگرداند.
او از کنی جدا شد، اما قبل از آن، آنها یک دختر دیگر داشتند - نتیجه یکی از معدود ملاقات های زناشویی که آنها در پاناما موفق به انجام آن شدند. کنی نیز زندگی خود را تغییر داد و اکنون با یک شریک جدید در حومه بارسلونا زندگی می کند. این دو در شرایط خوبی باقی می مانند. لوپز - که در 9 سال گذشته با شریک فعلی خود بوده است - به تولید موسیقی ادامه می دهد. او گاهی اوقات دی جی می کند و چند هفته دیگر چند آهنگ جدید منتشر خواهد کرد. او می گوید: «اما من بیشتر به تولید هنرمندان دیگر علاقه دارم. او موفق شده است کابوس های خود را کنترل کند ... اگرچه او یک رویا تکراری می بیند.
"این یک موقعیت متروک است. من احساس می کنم در دام افتاده ام. هیچ کس به من توجه نمی کند و من نمی توانم بیرون بیایم. این یک احساس بسیار قوی از رها شدن است." او تأمل می کند: «اکنون، من شخص بسیار بهتری هستم. "علیرغم همه چیز بدی که اتفاق افتاد، این تجربه ای بود که نفس مرا رام کرد. زندگی مرا در موقعیت مهمی قرار داده بود: من یک دی جی معروف بودم، شخصیتی که فکر می کرد از همه بهتر هستم. اکنون همه چیز تغییر کرده است. من از خودم خارج شده ام. و با دیگران همدلی زیادی دارم." او همچنین یک پدر تمام وقت است، زیرا هر دو دخترش با او زندگی می کنند.
سینا، بزرگترین - که عملا یک نوزاد در آن فرودگاه پاناما بود که همه چیز در آن اتفاق افتاد - به زودی 20 ساله می شود. چند روز پیش، پدرش نسخه ای از خاطرات خود را در اتاقش برای او گذاشت. او نیز بخشی از کتاب است. لوپز آه میکشد: «فکر نمیکنم او هنوز آن را شروع کرده باشد. "به دلایل مختلفی برای او دشوار است: بچه های هم سن او از مواجهه با یک کتاب طولانی و چاپ شده وحشت دارند، و شاید او نمی خواهد برخی از داستان ها را بداند. شاید، روزی، آن را بخواند..." برای دریافت پوشش اخبار انگلیسی زبان بیشتر از نسخه EL PAÍS USA در خبرنامه هفتگی ما ثبت نام کنید.
متن اصلی (انگلیسی)
The story of the Barcelona DJ who spent five years in a Panamanian prison
Professor Angel Dust was a key figure in the Catalan nightclub scene of the 1990s. He recounts how he became entangled in ‘a sinister plot,’ ending up in prison surrounded by drug traffickers and murderers