چرا برخی از کشورها شکست می خورند در حالی که برخی دیگر در خاورمیانه و آفریقا شکوفا می شوند
پاسخ کمتر در جغرافیا یا منابع نهفته است تا نهادهایی که قدرت، مشروعیت و فرصت را شکل می دهند.
اقتصاددان و دانشمند علوم سیاسی در دانشگاه شیکاگو.
تحقیق اساسی اقتصاد سیاسی این است که چرا برخی از کشورها به رفاه پایدار دست می یابند در حالی که برخی دیگر در چرخه های فقر و فروپاشی به دام افتاده اند. پاسخ نه در جغرافیا یا فرهنگ، بلکه در نظام ها و قوانین حاکم بر جوامع نهفته است.
وقتی موفقیت یا شکست اقتصادی یک ملت را ارزیابی می کنیم، در نهایت در حال ارزیابی نهادهای آن هستیم. نتایج اقتصادی به طور جدایی ناپذیری با چارچوب هایی که جوامع برای شکل دادن به انگیزه ها و فرصت ها ایجاد می کنند مرتبط است. وقتی ملتها توسط «نهادهای استخراجکننده» تسخیر میشوند، شکست میخورند - ساختارهایی که بهطور هدفمند طراحی شدهاند تا ثروت و قدرت را از اکثریت بیرون بکشند تا به منافع محدود نخبگان کوچک خدمت کنند.
این پارادایم نهادی یک لنز روشنگر ارائه می دهد که از طریق آن می توان بحران پایدار توسعه در آفریقا را درک کرد. رکود اقتصادی تاریخی این قاره - که اغلب از نظر میراث استعماری یا گذار دموکراتیک مورد بحث قرار می گیرد - ریشه در تاریخ طولانی و ویرانگر نهادهای استخراجی دارد. از ویرانی تجارت برده و استعمار رسمی گرفته تا مبارزه مدرن برای حکومت پاسخگو، این میراث بزرگ به نظر می رسد.
در حالی که از نظر تاریخی نادرست است که ادعا کنیم آفریقا همیشه تحت حاکمیت استخراجی بوده است، اما جوامع غیرمتمرکز پیش استعماری آن از نظر ساختاری در برابر سوداگری غارتگرانه اروپایی و استثمار استعماری آسیب پذیر شده اند.
در نتیجه، کشورهای آفریقایی در دام شبکه ای نهادی گرفتار شدند که هنوز برای فرار از آن تلاش می کنند. امروز، چالش اصلی دولت آفریقایی پسااستعماری، ایجاد نهادهای ملی است که پاسخگو، دموکراتیک و به جای تسخیر نخبگان به سمت منافع عمومی معطوف شوند. در این زمینه، سازمان های مالی بین المللی مانند بانک جهانی اغلب مشکل را اشتباه تشخیص می دهند. آنها با تکیه بر مدلهای اقتصاد کلان متعارف، نمیتوانند ماهیت نهادی عمیق معضل آفریقا را درک کنند.
در حالی که این سازمانها با تکنوکراتهای خوش نیت پر جمعیت هستند، فاقد چارچوب سیاسی-اقتصادی مورد نیاز برای تحول ساختاری واقعی هستند. بنابراین، آنها نه ریشه مشکل هستند و نه راه حل نهایی آن.
پارادوکس ثروت طبیعی عظیم که با شکست توسعه همراه است در نیجریه کاملا مشهود است و این کشور را به کتاب درسی یک قرارداد اجتماعی غایب تبدیل می کند. بحران اقتصادی آفریقا فقط یک شکست حسابداری نیست. این تجلی مستقیم یک بحران سیاسی عمیق است - فقدان یک پروژه دولتسازی قابل دوام. نیجریه علیرغم برخورداری از سرمایه انسانی خیره کننده و جمعیتی بیش از 200 میلیون نفر، فاقد سیستم قانونی و منسجمی است که بتواند کالاهای عمومی را ارائه دهد.
از زمان استقلال، این خلاء نهادی حل نشده باقی مانده است. در سطح محلی، مؤسسات مشروع و کارآمد وجود دارند - ساختارهایی که مردم واقعا به آنها اعتقاد دارند و به آنها اعتماد دارند. چالش پایدار تبدیل این مشروعیت محلی به یک چارچوب ملی منسجم است. تا به امروز، این تلاش شکست خورده است. در عوض، سیاست ملی توسط ذهنیت «نوبت ما به خوردن» مصرف میشود، که در آن منابع دولتی به شدت از طریق مشتریگرایی و فساد گسترده استخراج میشوند.
در حالی که در دولت کنونی چهرههای جدی وجود دارد - مانند بولا تینوبو، که در دهه 1990 با بهبود زیرساختها و امنیت به عنوان فرماندار لاگوس، ظرفیت دولتی را نشان داد - حاکمیت بر چشمانداز سیاسی پیچیده نیجریه در کل تلاش بسیار متفاوتی است. در حال حاضر، هیچ استراتژی سیاسی یا اقتصادی قابل تشخیصی وجود ندارد که بتواند این تعادل استخراجی را در سراسر کشور مختل کند.
شاید عمیق ترین تراژدی دوران کنونی فقر بینش سیاسی در مقایسه با اوایل دوران پسااستعماری باشد. در دهههای 1950 و 60، رهبران کشورهای در حال توسعه از چارچوبهای ایدئولوژیک قوی برای ملتسازی دفاع کردند. چهرههایی مانند جولیوس نیره، کوامه نکرومه و لئوپولد سنقر، دیدگاههای روشنی مانند «سوسیالیسم آفریقا» را برای جعل هویتهای ملی بیان کردند.
در اندونزی، سوکارنو از فلسفه پانکاسیلا برای متحد کردن یک جامعه بسیار ناهمگن استفاده کرد. جواهر لعل نهرو پروژه اتحاد مشابهی را در هند دنبال کرد. آنچه آفریقا امروز به شدت به آن نیاز دارد، ایده هایی با این عظمت است - پروژه های سیاسی جامعی که یک چشم انداز ملی را بیان می کند، استراتژی های ارتباطی را ایجاد می کند و مکانیسم هایی برای اجرا ایجاد می کند. در عوض، گفتمان سیاسی به یک بازی تراکنشی و حاصل جمع صفر تبدیل شده است: «این برای من چیست؟» یک حالت عملکردی را نمی توان بر اساس حمایت ایجاد کرد.
هنگامی که این چارچوب نهادی در خاورمیانه و شمال آفریقا اعمال می شود، چشم اندازی از واگرایی عمیق پدیدار می شود. این منطقه بین دولت های فلج شده توسط خودکامگی های استخراجی و دولت هایی که از ساختارهای سنتی برای مهندسی ظرفیت سازمانی قابل توجه استفاده کرده اند تقسیم شده است.
از یک سو، کشورهایی مانند سوریه و عراق، تجربه آفریقای پسااستعماری را از نزدیک منعکس می کنند. برای چندین دهه، دیکتاتوری های تحت سلطه خانواده اسد و صدام حسین دستگاه دولتی را ربودند تا به منافع محدود نخبگان خدمت کنند. پیامدهای اجتنابناپذیر - تخریب اقتصادی، فروپاشی سیاسی و سرکوب خشونتآمیز - قیامهای بهار عربی را تسریع کرد، که اساسا شورشی علیه این دستورات عمیقا استخراجکننده بود.
برعکس، پادشاهیهای خلیجفارس مسیر نهادی کاملا متفاوتی را ارائه میکنند. مدرنیزه شدن در کشورهایی مانند امارات متحده عربی و قطر تضاد شگفت انگیزی را ارائه می دهد. در این موارد، نخبگان پسااستعماری با موفقیت از ساختارهای سنتی قدرت و مشروعیت برای ایجاد نهادهای بسیار کارآمد و توانا استفاده کردند. این مدل مدرنیزاسیون تحت رهبری دولت از طریق مشروعیت سنتی در آفریقای جنوب صحرا بینظیر است و تصویر منطقهای را بسیار متفاوت میسازد.
درک این پویایی های نهادی امروزه ضروری است زیرا نظم جهانی دستخوش یک بازسازی عمیق ژئوپلیتیکی است. کاهش تک قطبی و صعود قدرت های بزرگ فناوری و اقتصادی مانند چین نقشه نفوذ در آفریقا و خاورمیانه را دوباره ترسیم می کند. با شکلگیری صفبندیهای عملگرایانه جدید و منافع شخصی، مسیر نهایی این کشورها صرفا توسط قدرتهای خارجی دیکته نمیشود، بلکه ماهیت بنیادی نهادهایی که آنها برای ساختن انتخاب میکنند تعیین میشود.
نظرات بیان شده در این مقاله متعلق به خود نویسنده است و لزوما منعکس کننده موضع تحریریه الجزیره نیست.
متن اصلی (انگلیسی)
Why some countries fail while others prosper in the Middle East and Africa
The answer lies less in geography or resources than in the institutions that shape power, legitimacy and opportunity.