نگاه دوباره به آزمایش زندان استنفورد؛ آیا انسانهای معمولی واقعا بیرحم میشوند؟
آزمایشهای مشهور روانشناسی نشان دادهاند که انسانهای معمولی ممکن است تحت تأثیر قدرت و فشار جمع، به دیگران آسیب برسانند.
آزمایشهای مشهور روانشناسی نشان دادهاند که انسانهای معمولی ممکن است تحت تأثیر قدرت و فشار جمع، به دیگران آسیب برسانند.
تصور کنید در آزمایشگاهی نشستهاید و پژوهشگری از شما میخواهد هر بار که فردی در اتاق کناری به پرسشی پاسخ اشتباه میدهد، به او شوک الکتریکی وارد کنید. با هر پاسخ نادرست، شدت شوک بیشتر میشود. صدای اعتراض و فریاد فرد مقابل را میشنوید، اما پژوهشگر با خونسردی از شما میخواهد ادامه دهید. آیا از دستور او پیروی میکنید یا آزمایش را متوقف خواهید کرد؟
این موقعیت ترسناک، بخشی از یکی از مشهورترین آزمایشهای تاریخ روانشناسی است. آزمایش اطاعت از قدرت استنلی میلگرام و آزمایش زندان استنفورد، دهههاست برای توضیح رفتار انسان در مواجهه با قدرت، فشار اجتماعی و موقعیتهای غیرعادی به کار میروند. اما پژوهشهای بعدی نشان دادهاند که نتایج این آزمایشها بهاندازهای که تصور میشد، قطعی و قابلاعتماد نیستند.
بهگزارش کانورسیشن ، با وجود انتقادهای جدی از روش اجرای این آزمایشها، علاقهی عمومی به آنها همچنان ادامه دارد. انتشار مجموعهی ششقسمتی «آزمایش جدید زندان استنفورد» در نتفلیکس نیز بار دیگر این پرسش را مطرح کرده است: چرا پژوهشهایی که اعتبار علمی آنها زیر سؤال رفته، هنوز تا این اندازه ذهن ما را درگیر میکنند؟
برای درک اهمیت آزمایشهای میلگرام و زیمباردو، باید به دوران طلایی روانشناسی اجتماعی آمریکا بازگردیم؛ دورهای از دههی ۱۹۵۰ تا اوایل دههی ۱۹۷۰ که پژوهشگران تلاش میکردند بفهمند گروهها و صاحبان قدرت چگونه رفتار افراد عادی را تغییر میدهند.
در نسخهی اولیهی آزمایش میلگرام، ۶۵ درصد شرکتکنندگان تنها با اصرار فردی که روپوش آزمایشگاهی پوشیده بود، تا بالاترین سطح شوک الکتریکی پیش رفتند
یکی از نخستین آزمایشهای مشهور این دوره را سالومون اش در دههی ۱۹۵۰ انجام داد. او از شرکتکنندگان خواست طول یک خط را با سه خط دیگر مقایسه کنند و خط هماندازه را تشخیص دهند. پاسخ معمولاً آنقدر واضح بود که اشتباهکردن بعید به نظر میرسید.
اما ماجرا پیچیدگی خاصی داشت: بیشتر افراد حاضر در اتاق بازیگر بودند و عمداً پاسخ اشتباه یکسانی میدادند. نتایج نشان داد بسیاری از شرکتکنندگان واقعی، دستکم در برخی مراحل، با پاسخ نادرست اکثریت همراه شدند.
آزمایش اش نشان داد که فشار جمع میتواند حتی در قضاوت دربارهی موضوعی ساده و قابلمشاهده نیز بر تصمیم انسان تأثیر بگذارد.
چند سال بعد، جان دارلی و بیب لاتانه پدیدهی مشابهی را در موقعیتهای اضطراری بررسی کردند. در یکی از آزمایشهای آنها، شرکتکنندگان از طریق دستگاه ارتباط داخلی صدای فردی را میشنیدند که ظاهراً دچار تشنج شده بود.
پژوهشگران دریافتند هرچه افراد تصور میکردند شاهدان بیشتری از وضعیت اضطراری اطلاع دارند، احتمال اینکه خودشان برای کمک اقدام کنند کمتر میشد. این یافته به توضیح پدیدهای کمک کرد که امروزه با عنوان «اثر تماشاگر» شناخته میشود.
اما آزمایشهایی که بیش از همه شهرت یافتند، به موضوع نگرانکنندهتری میپرداختند: آیا انسان میتواند تحت تأثیر قدرت، برخلاف قضاوت اخلاقی خود عمل کند؟
در اوایل دههی ۱۹۶۰، استنلی میلگرام، روانشناس دانشگاه ییل، آزمایشی طراحی کرد که ظاهراً برای بررسی تأثیر تنبیه بر یادگیری بود.
شرکتکنندگان تصور میکردند نقش معلم را بر عهده دارند و باید هر بار که فردی در اتاق دیگر پاسخ اشتباه میدهد، به او شوک الکتریکی وارد کنند. شدت شوک با هر اشتباه افزایش مییافت و در نهایت به سطحی میرسید که خطرناک معرفی شده بود.
در حقیقت، شوکها واقعی نبودند و فردی که نقش یادگیرنده را بازی میکرد، از قبل با پژوهشگران هماهنگ شده بود. اما شرکتکنندگان از این موضوع اطلاعی نداشتند.
در نسخهی اولیهی آزمایش، ۶۵ درصد شرکتکنندگان تا بالاترین سطح شوک پیش رفتند؛ آن هم در شرایطی که پژوهشگری با روپوش آزمایشگاهی از آنها میخواست به کارشان ادامه دهند.
این نتیجه به یکی از مشهورترین یافتههای روانشناسی اجتماعی تبدیل شد. تفسیر رایج این بود که افراد عادی ممکن است تحت فشار مقام صاحباختیار، کارهایی انجام دهند که در شرایط معمول آنها را غیراخلاقی میدانند.
بااینحال، بررسیهای بعدی نشان دادند که رفتار شرکتکنندگان پیچیدهتر از اطاعت صرف بوده است. میلگرام نسخههای مختلفی از آزمایش را اجرا کرده بود و در برخی از آنها، میزان اطاعت بهشدت کاهش یافت. منتقدان نیز اشاره کردهاند که در مجموع نسخههای مختلف، تعداد افرادی که از ادامهی آزمایش سرپیچی کردند، بیشتر از افراد مطیع بود.
بنابراین، نمیتوان نتیجهی مشهور ۶۵ درصدی را به همهی انسانها یا تمام موقعیتهای اطاعت از قدرت تعمیم داد.
در اوت ۱۹۷۱، فیلیپ زیمباردو، روانشناس دانشگاه استنفورد، زیرزمین دانشکدهی روانشناسی را به زندانی ساختگی تبدیل کرد. او ۲۴ دانشجوی مرد را بهطور تصادفی در دو گروه زندانی و نگهبان قرار داد.
قرار بود آزمایش دو هفته ادامه پیدا کند، اما پس از شش روز متوقف شد. براساس روایت مشهور زیمباردو، برخی نگهبانان رفتارهایی تحقیرآمیز و آزارگرانه در پیش گرفتند و تعدادی از زندانیان نیز دچار فشار روانی شدید شدند.
این آزمایش برای سالها بهعنوان نمونهای از تأثیر نقشهای اجتماعی و قدرت بر رفتار انسان معرفی میشد. برداشت رایج آن بود که حتی افراد عادی نیز ممکن است وقتی در موقعیتی با قدرت و اختیار گسترده قرار میگیرند، رفتارهای ظالمانه نشان دهند.
اما این تفسیر بعدها با انتقادهای جدی مواجه شد.
در سال ۲۰۱۹، تیبو لو تکسیه، پژوهشگر فرانسوی، با بررسی اسناد آرشیوی استنفورد استدلال کرد که رفتار نگهبانان کاملاً خودجوش نبوده است. به گفتهی او، اعضای گروه پژوهشی به نگهبانان دربارهی نحوهی رفتارشان دستورالعمل داده بودند.
برخی از شرکتکنندگان در نقش زندانی نیز بعدها گفتند که در نمایش فشار روانی خود اغراق کرده بودند. همچنین مشخص شد که طرح اولیهی آزمایش از پروژهای دانشجویی شکل گرفته بود.
البته بعضی از این اطلاعات پیشتر توسط خود زیمباردو منتشر شده بودند. او در کتاب اثر لوسیفر در سال ۲۰۰۷ توضیح داده بود که نقش رئیس زندان را بر عهده داشته و در هدایت رفتار نگهبانان مشارکت کرده است.
این مسائل اعتبار نتیجهگیری اصلی آزمایش را زیر سؤال میبرند؛ زیرا اگر پژوهشگران رفتار نگهبانان را هدایت کرده باشند، نمیتوان رفتارهای خشن آنها را صرفاً پیامد طبیعی قرارگرفتن در موقعیت قدرت دانست.
یکی از مهمترین انتقادها به تفسیر سنتی این آزمایشها را الکس هزلم، روانشناس اجتماعی دانشگاه کوئینزلند، و استیون رایشر، روانشناس اجتماعی دانشگاه سنتاندروز، مطرح کردهاند. آنها معتقدند اطاعت کورکورانه بهتنهایی نمیتواند رفتار شرکتکنندگان در آزمایشهای میلگرام و زیمباردو را توضیح دهد.
این دو پژوهشگر در سال ۲۰۰۲ نسخهای متفاوت از آزمایش زندان استنفورد را برای شبکهی بیبیسی اجرا کردند. برخلاف آزمایش اصلی، نگهبانان در این مطالعه بهطور خودجوش رفتارهای بیرحمانه نشان ندادند.
هنوز نمیدانیم چرا انسانهای معمولی گاهی رفتار بیرحمانه را انتخاب میکنند، درحالیکه میتوانند بدون هیچ پیامدی از انجام آن خودداری کنند
هزلم و رایشر توضیح دیگری پیشنهاد کردند که «پیروی متعهدانه» نام دارد. براساس این دیدگاه، افراد لزوماً به این دلیل که شخص قدرتمندی به آنها دستور داده است، از او اطاعت نمیکنند؛ بلکه ممکن است به هدفی که آن شخص معرفی میکند باور داشته باشند.
برای مثال، شرکتکنندگان آزمایش میلگرام شاید تصور میکردند ادامهدادن آزمایش، با وجود ناراحتی فرد مقابل، به پیشرفت علم کمک میکند. در چنین شرایطی، باور به ارزش پژوهش میتوانست در تصمیم آنها مؤثر باشد.
البته این توضیح نیز مورد توافق همهی روانشناسان نیست. منتقدان معتقدند نظریهی پیروی متعهدانه برخی شواهد موجود در رفتار و گفتوگوهای شرکتکنندگان آزمایشهای اصلی را بهاندازهی کافی در نظر نمیگیرد.
در نتیجه، هنوز نمیتوان با اطمینان گفت کدام عامل سهم بیشتری در رفتار شرکتکنندگان داشته است: اطاعت از قدرت، فشار موقعیت، باور به هدف آزمایش یا ترکیبی از این عوامل.
با وجود ضعفهای روششناختی و مشکلات اخلاقی، آزمایشهای میلگرام و زیمباردو همچنان از مشهورترین مطالعات روانشناسی هستند. بخشی از جذابیت آنها به پرسشی بازمیگردد که در مرکز هر دو پژوهش قرار داشت: چرا انسانهایی که در زندگی روزمره رفتاری معمولی دارند، ممکن است در شرایط خاص به دیگران آسیب برسانند؟
اهمیت ماندگار این آزمایشها در همین معمای اخلاقی نهفته است. در آزمایشهای یادشده، شرکتکنندگان با موقعیتهایی روبهرو بودند که باید میان آسیبرساندن به دیگران و خودداری از آن تصمیم میگرفتند. بااینحال، بعضی از آنها به رفتارهایی ادامه دادند که ظاهراً موجب رنج دیگران میشد.
توضیحاتی مانند فشار موقعیت و اطاعت از قدرت، با وجود اهمیتشان، هنوز پاسخ کاملی به این پرسش نمیدهند که چرا برخی افراد راه آسیبرساندن را انتخاب میکنند.
شاید شرکتکنندگان آزمایشهای مشهور روانشناسی صرفاً از دستورها اطاعت نمیکردند، بلکه چون به ارزش علمی آزمایش باور داشتند، آگاهانه به همکاری ادامه میدادند
البته باید میان این برداشت اخلاقی و شواهد علمی تفاوت گذاشت. رفتار شرکتکنندگان در آزمایشی ساختگی، بهتنهایی ثابت نمیکند که انسانها ذاتاً بیرحم هستند یا در موقعیتهای مشابه همگی رفتار یکسانی خواهند داشت. بهویژه آنکه اعتبار روش اجرای این مطالعات و تفسیر نتایجشان همچنان محل اختلاف است.
بااینهمه، این آزمایشها همچنان توجه ما را جلب میکنند، زیرا پرسشی ناراحتکننده را پیش رویمان میگذارند: اگر در همان موقعیت قرار میگرفتیم، چه تصمیمی میگرفتیم؟
شاید دلیل ماندگاری آزمایشهای میلگرام و زندان استنفورد همین باشد. آنها با وجود تمام کاستیهایشان، بحثی را آغاز کردند که هنوز پایان نیافته است؛ بحثی دربارهی مرز میان اطاعت، مسئولیت فردی و انتخاب اخلاقی.
شاید هیچ جملهای بهاندازهی عبارتی که آزمایشگر میلگرام برای واداشتن شرکتکنندگان مردد به ادامهی کار به زبان میآورد، ماهیت بحثبرانگیز این آزمایش را نشان ندهد: «آزمایش ایجاب میکند که ادامه دهید.»
پرسش این است که چرا بعضی افراد با شنیدن چنین جملهای ادامه میدادند و بعضی دیگر تصمیم میگرفتند متوقف شوند.