پرش به محتوای اصلی

۸۵ سالگی سقوط تهران؛ جبر ژئوپلیتیک یا خطای محاسباتی رضا شاه؟

دویچه‌وله فارسی۱۴۰۵ شهریور ۲۶, پنجشنبه، ساعت ۱۲:۵۱حدود 10 دقیقه مطالعه

ورود ارتش سرخ و نیروهای بریتانیایی به تهران در ۲۵ شهریور ۱۳۲۰ نقطه‌عطفی در تاریخ ایران بود. نسبت میان توسعه اقتصادی، سرکوب داخلی و موازنه بین‌المللی در سقوط رضاشاه، موضوع گفت‌وگو با مهرزاد بروجردی و نادر زاهدی است.

۸۵ سال پیش، در صبح‌گاه ۲۵ شهریور ۱۳۲۰ (۱۶ سپتامبر ۱۹۴۱)، نقطه‌عطفی در تاریخ معاصر ایران رقم خورد؛ روزی که با ورود رسمی ارتش سرخ شوروی و نیروهای بریتانیایی به تهران، سلطنت ۱۶ ساله رضاشاه پهلوی به پایان رسید.

این رویداد که سه هفته پس از تهاجم نظامی متفقین در سوم شهریور رخ داد، نه‌تنها ساختار قدرت سیاسی را در تهران در هم شکست، بلکه جغرافیای سیاسی ایران را تا انتهای جنگ جهانی دوم تحت تاثیر مقتضیات نظامی قدرت‌های متخاصم قرار داد.

با آغاز جنگ جهانی دوم در شهریور ۱۳۱۸ (سپتامبر ۱۹۳۹)، دولت ایران رسما بی‌طرفی خود را اعلام کرد. با این حال، تغییر در جبهه‌های نبرد، به‌ویژه با آغاز "عملیات بارباروسا" و حمله آلمان نازی به اتحاد جماهیر شوروی در ژوئن ۱۹۴۱، موقعیت ژئوپلیتیک ایران را به عنصر حیاتی در معادلات جنگ بدل کرد. متفقین برای ارسال تسلیحات، سوخت و آذوقه به جبهه شوروی به یک مسیر ایمن و زمینی نیاز داشتند؛ مسیری که با کمک راه‌آهن سراسری ایران امکان‌پذیر شد و بعدها به "پل پیروزی" شهرت یافت.

در این میان، حضور کارشناسان و تکنسین‌های آلمانی در پروژه‌های صنعتی ایران، بهانه و اولتیماتوم رسمی لندن و مسکو برای اقدام نظامی شد؛ اقدامی که علی‌رغم پاسخ‌های دیپلماتیک تهران، در نهایت به فروپاشی ارتش نوین ایران و پذیرش استعفای رضاشاه انجامید.

در بازخوانی این گرهگاه تاریخی، یک پرسش بنیادی و کلیدی همواره محل مناقشه مورخان و تحلیل‌گران بوده است: آیا این سیاست‌های داخلی و خارجی رضاشاه و دستگاه دیپلماسی او بود که پای شعله‌های جنگ جهانی دوم را به خاک ایران کشاند، یا آنکه ساختار و مقتضیات جنگ چنان جبری داشت که اشغال کشور و فروپاشی حکومت او تحت هر شرایطی رخ می‌داد؟

مهرزاد بروجردی، پژوهشگر و تحلیل‌گر مسائل سیاسی، و نادر زاهدی، نویسنده و عضو شورای مرکزی حزب مشروطه ایران، در گفت‌وگویی اختصاصی با دویچه وله فارسی به این پرسش کلیدی و ابعاد گوناگون آن پاسخ می‌دهند.

بر اساس اسناد تاریخی، دولت ایران به ریاست علی منصور در نخستین روزهای اشتعال جنگ در اروپا، بی‌طرفی کامل خود را به تمام دول متخاصم اعلام کرد. اما با پیشروی آلمان در خاک شوروی، فشار دیپلماتیک بریتانیا و شوروی بر تهران برای اخراج اتباع آلمانی و واگذاری مسیرهای مواصلاتی روزبه‌روز افزایش یافت.

در بررسی این مسئله که آیا امکان مانور متفاوتی برای دیپلماسی ایران وجود داشت یا خیر، مهرزاد بروجردی معتقد است: «فارغ از اینکه دولت رضاشاه چه موضعی اتخاذ می‌کرد، موقعیت جغرافیایی ایران در جوار شوروی و مقتضیات ناشی از جنگ، وقوع چنین رویدادی را اجتناب‌ناپذیر می‌ساخت. در این میان اگرچه عوامل داخلی مانند تیرگی روابط با بریتانیا سر لغو قرارداد نفتی ۱۹۳۳ و حضور مهندسان آلمانی نقش‌آفرین بودند، اما این موارد در برابر ابعاد کلان سیاست جنگ جهانی بیشتر جنبه توجیهی برای اقدام صورت‌گرفته داشتند تا دلیل اصلی آن.»

نادر زاهدی نیز بر محوریت "موقعیت جغرافیایی ایران" در خنثی‌سازی تجاوزات آلمان نازی تاکید دارد. به باور او، در شرایطی که متفقین زیر فشار سنگین آلمان بودند، ایران نه در پشت جبهه، بلکه در "خط مقدم رویارویی" قرار گرفت؛ چرا که "تنها راه" مواصلاتی و تدارکاتی برای نجات شوروی تشخیص داده شد. زاهدی تصریح می‌کند که در آن مقطع، ارتباطات دیپلماتیک عملاا کارایی خود را از دست داده بود و تنها مسئله محوری برای قدرت‌های غربی، مقابله با فاشیسم بود. از این رو بی‌طرفی ایران "تحت هر شرایطی" نادیده گرفته می‌شد.

بر پایه‌ی آمار رسمی موجود در دهه ۱۳۱۰، آلمان به بزرگ‌ترین شریک تجاری ایران تبدیل شده بود و صدها تکنسین و متخصص آلمانی در بخش‌های مختلف از جمله راه‌آهن، صنایع سنگین و پست و تلگراف مشغول به کار بودند. متفقین این حضور را به عنوان "ستون پنجم" آلمان در ایران قلمداد می‌کردند.

نادر زاهدی با رد فرض "خطای محاسباتی" در سیاست خارجی رضا شاه، تاکید می‌کند که هدف اصلی متفقین حفظ شوروی بود و مسئله حضور کارشناسان آلمانی صرفا "بهانه‌ای برای اشغال نظامی" به شمار می‌رفت. به گفته زاهدی، رضاشاه از اوایل قرن شمسی در پی بازسازی صنعتی کشور بود و بهره‌گیری از تکنولوژی مدرن آلمان روندی طبیعی محسوب می‌شد؛ به‌ویژه آنکه کشورهای دیگری از جمله طرف‌های درگیر در جنگ نیز هم‌زمان از شرکای تجاری و صنعتی ایران بودند.

مهرزاد بروجردی دلایل گرایش رضاشاه به آلمان را چندوجهی می‌داند. او نخستین دلیل را "گله‌مندی از رفتار زورگویانه بریتانیا در جریان مناقشات نفتی" برمی‌شمارد و دومین عامل را "کیفیت بالای ماشین‌آلات و کالاهای آلمانی" می‌داند که در باور عمومی نیز "نماد مرغوبیت" بود. او همچنین به تمایل رضاشاه برای نزدیکی با آلمان نازی بر سر مسایلی چون مباحث نژادی اشاره کرده و می‌افزاید: «خاطرات چهره‌هایی چون حسن تقی‌زاده و محمدعلی فروغی، عمق بی‌اعتمادی رضاشاه به قدرت‌های غربی را نشان می‌دهد. با این حال، با اوج‌گیری جنگ، دولت ایران در نهایت درخواست متفقین مبنی بر تعطیلی سفارت‌خانه‌های آلمان، ایتالیا، مجارستان و رومانی را پذیرفت، اما این اقدام مانع از سقوط سلطنت نشد.»

رضاشاه بخش قابل‌توجهی از درآمدهای حاصل از نفت و مالیات‌های کشوری را به نوسازی ساختار نظامی، تاسیس کارخانجات تسلیحات‌سازی و خرید تجهیزات مدرن اختصاص داد، به‌طوری که تا پیش از شهریور ۱۳۲۰، ارتش نوین ایران به نیروهای زمینی و هوایی نسبتا مجهزی دست یافته بود. با این حال، در بامداد سوم شهریور ۱۳۲۰، این ساختار نظامی در مواجهه با تهاجم هم‌زمان و غافلگیرانه نیروهای بریتانیا و شوروی از شمال و جنوب، تنها پس از چند روز مقاومت ناپیوسته و پراکنده در مناطقی چون خوزستان، گیلان و آذربایجان، به دلیل از هم پاشیدگی شیرازه فرماندهی مرکزی، ناهماهنگی‌های لجستیکی و صدور دستور ترک مقاومت از سوی ستاد ارتش، توان ایستادگی خود را از دست داد و فورا فروپاشید.

مهرزاد بروجردی در پاسخ به این که آیا ساختار "قدرت تمرکزگرا" مانع از شکل‌گیری یک نهاد نظامی مستقل، انعطاف‌پذیر و کارآمد شده بود، یا مقایسه ارتش ایران با دو قدرت بزرگ جهان در آن مقطع اساسا "قیاس مع‌الفارقی" است، توضیح می‌دهد؛ «اگرچه ارتش رضاشاه در سرکوب قدرت‌های محلی و خان‌های ایلی مانند شیخ خزعل و اسماعیل سیمیتقو موفق عمل کرد، اما هیچ ساختار نظامی یا حتی حکومت دمکراتیکی در آن مقطع توان ایستادگی در برابر نیروهای مهاجم خارجی را نداشت.»

بروجردی یادآور می‌شود که تجهیزات ارتش ایران خود وابسته به همین قدرت‌ها بود و در توصیف وضعیت ایران می‌گوید: «وقتی دو فیل می‌جنگند، این علف‌های زیر پا هستند که آسیب می‌بینند.»

نادر زاهدی نیز بر این باور است که در هیچ جای دنیا نیروهای نظامی مستقل از حاکمیت وجود ندارند و ارتش ساختاری برای "حفظ تمامیت ارضی" است. او علت فروپاشی ارتش در شهریور ۱۳۲۰ را در عوامل دیگری جست‌وجو می‌کند؛ از جمله عدم انسجام تشکیلاتی، تعلل و بی‌انضباطی بخش بزرگی از فرماندهان در برابر هجوم دو ارتش قدرتمند، تلاطمات شدید سیاسی و به‌ویژه ضعف شدید در تدارکات لجستیکی.

دوران ۱۶ ساله حکومت رضاشاه با اصلاحات گسترده اداری و مدرن‌سازی آموزش و قضا همراه بود، اما هم‌زمان به تضعیف احزاب سیاسی، سرکوب عشایر، حذف مطبوعات مستقل و برخورد با رجال سیاسی برجسته انجامید. این رویکرد سبب شد تا در شهریور ۱۳۲۰، جامعه واکنش تند یا مقاومت یکپارچه‌ای در دفاع از حاکمیت نشان ندهد.

مهرزاد بروجردی تراژدی اصلی حکومت رضاشاه را در همین نقطه می‌داند. به گفته او، اگرچه کارهای اولیه رضاشاه پس از هرج‌ومرج‌های دوران مشروطه با استقبال روشنفکران و جامعه روبه‌رو شد و شعرا در تمجید از او سرودند، اما با گذشت زمان، "حذف" چهره‌های خوش‌فکر و نزدیک به او آغاز شد.

بروجردی به کنار رانده شدن افرادی چون تقی‌زاده و فروغی و همچنین سرنوشت تلخ چهره‌هایی چون فرخی یزدی و عبدالحسین تیمورتاش که نقش فرد دوم حکومت را داشت، اشاره می‌کند. او می‌افزاید: «دستگیری‌های گسترده مانند ماجرای گروه ۵۳ نفر به وجاهت اولیه حکومت ضربه زد و آن را از پشتوانه نخبگان محروم ساخت.»

در مقابل، نادر زاهدی "نارضایتی‌های داخلی" را عاملی برای همراهی با نیروهای خارجی نمی‌داند. او معتقد است که مسائلی نظیر برخورد با عشایر و احزاب را باید در فرایند نوسازی اجتماعی-اقتصادی و گذار از جامعه فئودالی به عصر صنعتی ارزیابی کرد. زاهدی تاکید می‌کند هرگونه اصلاحات و جراحی زیرساختی در مراحله اولیه با ضعف‌هایی همراه است. او همچنین خاطرنشان می‌کند: «مخالفان نظام نوپا، رفتارهای عشایری و بخش‌های واپس‌گرای جامعه را به سنگری برای رویارویی با برنامه‌های نوسازی تبدیل کرده بودند، حال آنکه شواهد تاریخی نشان‌دهنده مقاومت‌های مردمی پراکنده در برابر نیروهای اشغال‌گر نیز بوده است.»

اسناد دیپلماتیک متفقین نشان می‌دهند که در روزهای بحرانی شهریور ۱۳۲۰، بریتانیا و شوروی گزینه‌های گوناگونی را برای آینده سیاسی ایران بررسی کردند؛ از بازگرداندن خاندان قاجار (با طرح نام حمید میرزا) تا برچیدن سلطنت و اعلام جمهوری به ریاست محمدعلی فروغی. اما در نهایت با رایزنی‌های دیپلماتیک فروغی که جمهوری را زمینه‌ساز خلاء قدرت و خطر تجزیه کشور می‌دانست و نیز نیاز متفقین به ثبات داخلی جهت تضمین خطوط مواصلاتی، انتقال قانونی سلطنت به محمدرضا پهلوی ۲۲ ساله بر اساس قانون اساسی مشروطه مورد موافقت قدرت‌های اشغال‌گر قرار گرفت.

مهرزاد بروجردی با استناد به خاطرات محمدعلی فروغی یادآور می‌شود که بحث بازگشت قاجار "جدی" نبود، بلکه بیشتر ایده تبدیل ایران به جمهوری و ریاست‌جمهوری فروغی مطرح بود. با این حال، فروغی در مذاکره با متفقین آن‌ها را متقاعد کرد که جامعه ایران آماده نظام جمهوری نیست و تداوم سلطنت بهترین گزینه است.

بروجردی می‌افزاید: «کناره‌گیری رضاشاه نیز با هدف حفظ ساختار ایران نوین و انتقال قدرت به فرزندش صورت گرفت. این اقدام به ایجاد یک دوره دوازده‌ساله (۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲) منجر شد که در آن شاه جوانی فاقد اقتدار پدر بر مصدر کار بود و چهره‌هایی چون قوام و مصدق مدیریت سیاسی کشور را در دست داشتند.»

نادر زاهدی علت اصلی ناکامی طرح‌های تغییر رژیم از جمله ایده جمهوری دمکراتیک از جانب شوروی و تمایل بریتانیا به بازگرداندن قاجار را در درایت نخبگان سیاسی و فرهنگی ایران‌گرا می‌داند. زاهدی تاکید می‌کند که تدبیر رضاشاه، آمادگی محمدرضا شاه و به‌ویژه تلاش‌های وطن‌دوستانه محمدعلی فروغی با توجه به اعتبار بین‌المللی‌اش، باعث حفظ نظام پادشاهی پهلوی شد و کشور را از خطر تجزیه، هرج‌ومرج و تحت‌الحمایه شدن نجات داد.

در بازخوانی واقعه ۲۵ شهریور ۱۳۲۰، بررسی نسبت میان نوسازی اقتصادی و زیرساختی از یک‌سو و ضرورت توسعه سیاسی و موازنه در عرصه بین‌المللی از سوی دیگر، یکی از محورهای کلیدی برای تحلیل‌گران است. به زعم تحلیلگران، تجربه تاریخی شهریور ۱۳۲۰ نشان داد که چگونه یک دولت مقتدر و توسعه‌گرا در داخل، در غیاب توسعه سیاسی و عدم موازنه در سیاست خارجی، در مواجهه با طوفان‌های بزرگ بین‌المللی با آسیب‌پذیری شدیدی روبرو می‌شود؛ موضوعی که بازخوانی آن در شرایط کنونی و موقعیت ویژه منطقه‌ای و بین‌المللی ایران، اهمیت مضاعفی یافته است.

در همین راستا این پرسش کلیدی مطرح می‌شود که درس اصلی واقعه ۲۵ شهریور ۱۳۲۰ برای الگوی توسعه و سیاست خارجی ایران امروز چیست و یک دولت توسعه‌گرا در مواجهه با بحران‌های بزرگ جهانی، در صورت عدم برخورداری از توسعه سیاسی داخلی و موازنه هوشمندانه بین‌المللی، با چه خطراتی روبرو خواهد شد؟

نادر زاهدی درس اصلی واقعه ۲۵ شهریور پس از گذشت نزدیک به هشتاد و پنج سال را لزوم "حضور فعالانه در دیپلماسی جهانی" و برخورداری هم‌زمان از "پشتوانه‌های صنعتی و نظامی داخلی" می‌داند.

نوسازی و نقشه راهی که به باور او توسط بنیان‌گذار سلسله پهلوی ترسیم و توسط فرزندش پیگیری شد، نشان می‌دهد توسعه همه‌جانبه متکی بر واقعیت‌های جهانی، توأم با توسعه سیاسی و فرهنگی، کشوری قدرتمند می‌سازد که طمع تجاوز خارجی را از بین می‌برد.

در مقابل، مهرزاد بروجردی با اشاره به شرایط کنونی و تنش‌های ایران با آمریکا ، درس اصلی را در "پرهیز از اغراق در توانایی‌های خودی و شناخت دقیق محاسبات بین‌المللی" می‌داند. بروجردی معتقد است، گمان اینکه می‌توان با نظام جهانی یا ابرقدرت‌ها وارد مواجهه شد و به پیروزی‌های ذهنی دست یافت، ناشی از "عدم درک مختصات سیاست بین‌الملل" است.

به گفته این پژوهشگر و تحلیل‌گر مسائل سیاسی، حادثه ۲۵ شهریور ۱۳۲۰ ثابت کرد که طوفان‌های سیاست بین‌الملل در صورت عدم محاسبات دقیق، هزینه‌های بسیار سنگینی را بر یک کشور تحمیل خواهند کرد.

خواندن متن کامل در دویچه‌وله فارسیبه زبان اصلی، در سایت ناشر باز می‌شودهمه‌ی اخبار خاورمیانه