پرش به محتوای اصلی

"صداهایی از آخرین روزهای آزادی": نمایش کوبای پیشا کمونیستی که از دست دادیم - بررسی

جروزالم‌پست۱۴۰۵ شهریور ۲۹, یکشنبه، ساعت ۱۱:۰۴حدود 6 دقیقه مطالعه

در زیر گزیده‌هایی از این کتاب آمده است، که روایت‌های شخصی کسانی را نشان می‌دهد که در هنگام فرار با والدین و خانواده‌هایشان – یا بدون آن – کودکان خردسال بودند، زیرا کمونیسم به قدرت رسید.

جنی میلگروم آمریکایی کوبایی، محقق، مورخ و نویسنده ای است که درباره ارتباطات خانواده اش با اسپانیای قرون وسطی مطالب زیادی منتشر کرده است. در کوبا که از دست دادیم: صداهایی از آخرین روزهای آزادی، او بازنگری از دوره اول ژانویه 1959، زمانی که رئیس جمهور فولگنسیو باتیستا از جزیره گریخت، تا حمله به خلیج خوک ها در سال 1962 می پردازد. در زیر گزیده‌هایی از کتاب او آورده شده است، که روایت‌های شخصی کسانی را نشان می‌دهد که در زمان فرار با والدین و خانواده‌هایشان – یا بدون آن – در زمان تسلط کمونیسم، کودک خردسالی بودند.

و در حالی که، همانطور که میلگروم اشاره می کند، تبعیدیان کوبایی پیشرفت کردند و کمک زیادی به ایالات متحده کردند، من به یاد آهنگی به زبان اسپانیایی در سال 1967 از خواننده و ترانه سرا لوئیس آگیله می افتم که احساساتی را بیان می کند که این کتاب عاشقانه بازبینی می کند: "وقتی کوبا را ترک کردم، جانم را از دست دادم، عشق را از دست دادم... کتابی برای نوشتن آسان است، زیرا در حال خواندن و یادآوری وقایع و احساساتی هستم که بیش از شش دهه در اعماق وجودم پنهان مانده بود.

وقتی تاریخ خودم را بازگو می‌کنم و داستان‌های دست اندرکاران این کتاب را می‌خوانم و گوش می‌دهم، این کار را با چشمانی اشک‌آلود انجام می‌دهم... گزارش‌هایی از کنده شدن سر عروسک‌ها، سربازی که عروسک را از دست یک کودک نوپا می‌گیرد، یا شاهد بمب‌گذاری در یک فروشگاه بزرگ در کوبا می‌خوانم، و درد آن قابل لمس است. 1 ژانویه 1959، در ساعت 3 صبح، فولخنسیو باتیستا پس از 7 سال قدرت از کوبا گریخت. درست در لحظه ای که چرخ ها از زمین به سمت جمهوری دومینیکن بلند شدند، رژیم کمونیستی فیدل کاسترو ادعای پیروزی بر کشور جزیره ای کرد.

نیروهای شورشی به سرعت وارد شهرهای بزرگ از جمله هاوانا شدند. فیدل کاسترو سفر پیروزمندانه ای را در سراسر کوبا آغاز کرد و در 8 ژانویه وارد هاوانا شد. یک دولت موقت به ریاست رئیس جمهور مانوئل اوروتیا تأسیس شد، در حالی که رهبران انقلاب شروع به کنترل ارتش، پلیس و نهادهای دولتی کردند. اولین محاکمه و تحقیقات مقامات سابق باتیستا نیز در همین دوره آغاز شد. حال و هوای غالب در بیشتر مناطق کوبا، شادی، امید و انتظار بود.

جمعیت زیادی از رهبران شورشیان استقبال کردند و معتقد بودند که انتخابات دموکراتیک، همراه با یک حکومت مشروطه و همچنین آزادی های سیاسی، به زودی احیا خواهند شد. در همان زمان، خانواده های مرتبط با دولت قبلی، ارتش، و به ویژه بخش تجاری نگرانی زیادی در مورد آینده داشتند.

در حالی که خوش بینی همچنان گسترده بود، اولین نشانه های شکاف سیاسی و عدم اطمینان در زیر شور و شوق انقلابی ظاهر شد. پرلا آبرامز، نی زیگنهیرت، به یاد می‌آورد که عمویم وزیر دگوبرناسیون، یکی از اعضای کابینه باتیستا بود. ما در گذشته آن را به عنوان "وزیر امور خارجه" ترجمه کرده ایم. اسمش سانتیاگو ری پرنا بود. پدرم کاپیتان پلیس بود اما به عنوان دستیار عمویم خدمت می کرد. کوبا را ترک کردیم و به سانتیاگو دی شیلی رفتیم و چند ماه در آنجا ماندیم. سپس قبل از اقامت در میامی به مکزیکوسیتی سفر کردیم.

من در سال 1959 پنج ساله بودم که خانواده ام مجبور شدند از هاوانا فرار کنند. انقلاب موفقیت آمیز بود و باربودوها [ریشدارها] می خواستند عمویم را دستگیر کنند. عمویم جزو رژیم باتیستا بود و به همراه عمه و پدرم به سفارت شیلی پناه بردند. سفیر بسیار شجاع بود و با عدم دسترسی آنها به اقوام من که به دنبال پناهندگی بودند، خطرات زیادی را متحمل شد. آنها موفق به فرار شدند و به شیلی رسیدند، جایی که بقیه اعضای خانواده به زودی به دنبال آن رفتند. خاطرات زیبایی وجود داشت... پسر عموی زیبای من 15 ساله شد و جشن فصل را برگزار کرد.

بسیار پر زرق و برق بود، با حضور همه اولین بازیگران آن زمان. سکویی بر روی استخر ساخته شد که تمام خانه های خانوادگی ما در سانتافه را به هم متصل می کرد تا به عنوان زمین رقص عمل کند. زیبایی این هنوز با من باقی مانده است. ... پدرم مرا با یک لباس «شیمی» در سایز من که در هاوانا رایج بود و کفش های پاشنه بلند نیز در سایز من غافلگیر کرد. این خاطره خوبی بود که من آن را گرامی می دارم. اتاق صبحانه عمه ام را به یاد می آورم که درختی با یک میمون واقعی داشت که برایم جذاب بود و همچنین مجموعه مجسمه های گربه عمویم را به یاد می آورم ...

گربه های زیبا ساخته شده از انواع مواد. متعاقبا شنیدیم که این مجموعه پس از انقلاب به روسیه ارسال شده است. نمی دانستم که این زندگی زیبا به زودی به پایان می رسد. من و مادرم، برادرانم، به ناسائو پرواز کردیم... تا اینکه توانستیم در شیلی با بقیه اعضای خانواده متحد شویم. زندگی ما هرگز مثل قبل نخواهد بود. یادم می آید که مادرم به من می گفت که کارکنان خانه ما افرادی بودند که بعد از انقلاب خانه ما را غارت کردند و چگونه همه لباس های زیبای مرا درآوردند.

من تصوری ذهنی از این اتفاق دارم، اما از سرگذشت مادرم و نه از دیدن آن اتفاق افتاد. بقیه خاطرات آن دوران طلایی با شکوه از داستان های خانوادگی ناشی می شود: پدرم می گفت که چگونه هیچ میوه ای شیرین تر از میوه کوبایی ما نبود و چگونه شکر ما آنقدر بر دیگران برتری داشت که شما فقط به کسری از آنچه اکنون برای شیرین کردن قهوه خود استفاده می کنید نیاز دارید. چگونه انبه یا آووکادو بهتری وجود نداشت. و خیلی بیشتر پدرم به من می گفت که ما چقدر خوش شانس بودیم و با افتخار از استاندارد بالای زندگی مدرنی که کوبایی ها در دهه 1950 در هاوانا از آن لذت می بردند تعریف می کرد...

او توضیح می‌داد که مثلا آمریکا در مذاکره با ما برای خرید شکر ما چقدر سخاوتمند بود. پدر و مادر من خیلی کشورشان را دوست داشتند و هرگز نمی توانستند به طور کامل قبول کنند که دیگر برنگردند. پدر و دو پسر عموی من همگی در حمله به خلیج خوک‌ها جنگیدند و دو سال را در زندان گذراندند تا اینکه دولت کندی تجهیزات مزرعه را برای آزادی آنها معامله کرد. آن دوره به خصوص در دوران کودکی من تاریک بود.

مامانم با سه بچه کوچک تنها با حمایت خانواده پدرم تنها ماند. انجام این کار باید برای او بسیار سخت بوده باشد، اما او وظیفه خود می دانست که برای آزادی کوبا بجنگد. روزی که مردان برگشتند، ما پدرم را در سالن Dinner Key [در میامی، جایی که 10000 تبعیدی کوبایی در 23 تا 24 دسامبر 1962 برای استقبال از اسرای آزاد شده تیپ 2506 پس از تهاجم خلیج خوک ها به خانه جمع شدند، بردیم، و این روز بزرگترین شادی در تاریخ خانوادگی ما بود. ■کوبایی که از دست دادیم: صداهایی از آخرین روزهای آزادی توسط Genie MilgromMilgrom Publishing300 صفحه؛ 20 دلار

خواندن متن کامل در جروزالم‌پستبه زبان اصلی، در سایت ناشر باز می‌شود
متن اصلی (انگلیسی)

'Voices From The Last Days Of Freedom': Showcasing the pre-communist Cuba we lost - review

Below are some excerpts from the book, which showcases the personal accounts of those who were young children when they fled with – or without – their parents and families as Communism took over.

همه‌ی اخبار خاورمیانه