پرش به محتوای اصلی

ام‌کی اولترا؛ وقتی سیا تصمیم گرفت با LSD، ذهن انسان‌ها را کنترل کند

زومیت۱۴۰۵ آبان ۱۴, پنجشنبه، ساعت ۰۰:۰۰حدود 12 دقیقه مطالعه

سیا برای تسلط بر ذهن انسان آزمایش کرد، قربانی بر جای گذاشت و اسنادش را سوزاند؛ اما گذشته به آسانی محو نشد.

سیا برای تسلط بر ذهن انسان آزمایش کرد، قربانی بر جای گذاشت و اسنادش را سوزاند؛ اما گذشته به آسانی محو نشد.

شبی پاییزی در کلبه‌ای کنار دریاچه، با همکارانتان دور میز نشسته‌اید و گپ می‌زنید. بیست دقیقه بعد کلمه‌ها از دهانتان سُر می‌خورند، چهره‌ی آشناها غریبه می‌شود و زمین زیر پایتان موج برمی‌دارد. هیچ‌کس به شما نگفته در لیوانی که مدتی قبل از آن نوشیدید، چه ریخته‌اند.

فرانک اولسون، زیست‌شناس ارتش آمریکا، دقیقاً چنین شبی را در نوامبر ۱۹۵۳ گذراند. نه روز بعد، پیکرش روی پیاده‌روی مقابل هتل استتلر نیویورک افتاده بود.

احتمالا نام ام‌کی‌اولترا (MKUltra) را جایی شنیده‌اید؛ در سریال‌های تلویزیونی، ویدیویی که ادعا می‌کند سازمان‌های اطلاعاتی ذهن آدم‌ها را برنامه‌ریزی می‌کنند، یا در گفت‌وگویی که به تئوری توطئه نزدیک می‌شود، جملاتی مثل «همه چیز تقصیر سیا بود.»

شاید عجیب باشد ولی بخش بزرگی از چیزهایی که درباره‌ی ام‌کی‌اولترا باورنکردنی به نظر می‌رسد، واقعاً رخ‌داده و در اسناد رسمی ثبت شده و بسیاری از چیزهایی که مردم با اطمینان تکرار می‌کنند، سندیتی ندارد.

تناقض‌های پروژه شستشوی مغزی سیا، عمدتاً از ماهیتش ناشی می‌شود. سیا بیست سال دنبال کلیدی برای کنترل ذهن انسان گشت و در پایان، کنترل روایت خودش را از دست داد. مدیرانش در ۱۹۷۳ پرونده‌ها را نابود کردند تا داستان همراه آن‌ها بمیرد، اما داستان نمرد.

هفتاد سال بعد، در تابستان ۲۰۲۶ ، نمایندگان کنگره‌ی آمریکا دوباره پشت میز نشستند تا بپرسند در آن سال‌ها واقعاً چه گذشت و چه چیزی شاید هنوز پشت جوهر سیاه پنهان مانده باشد. برای درک برنامه‌هایی که ۷۶ سال پیش آغاز شد و طبق گزارش‌ها ۲۲ سال در پروژه‌های متوالی ادامه یافت، باید به روزهایی برگردیم که ترس، بیش از هر دارویی، ذهن واشنگتن را تسخیر کرده بود.

فوریه‌ی ۱۹۴۹، کاردینال یوژف میندسنتی، رهبر کلیسای کاتولیک مجارستان، در دادگاهی در بوداپست ایستاد و با صدایی یکنواخت به جرائمی اعتراف کرد که به گفته‌ی هوادارانش هرگز مرتکب نشده بود؛ جرایمی مانند خیانت و توطئه برای سرنگونی حکومت کمونیستی مجارستان. نگاه بی‌حالت و جمله‌هایی که از حفظ می‌گفت، ناظران غربی را ترساند.

ترس از شست‌وشوی مغزی دشمن، سیا را وارد مسابقه‌ای بدون پشتوانه محکم کرد

میندسنتی پیش از بازداشت هشدار داده بود که اگر روزی اعتراف کرد، نباید اعترافش را معتبر دانست، زیرا حتماً او را تحت‌فشار گذاشته‌اند. اما این اتفاق ذهن مقام‌های آمریکایی را درگیر کرد؛ با او چه کرده بودند؟

جنگ کره نگرانی مقامات را به وحشت تبدیل کرد. از سال ۱۹۵۰ به بعد، اسیران جنگی آمریکایی در رادیوهای چین و کره‌ی شمالی ظاهر می‌شدند و به استفاده‌ی آمریکا از سلاح میکروبی اعتراف می‌کردند. ادوارد هانتر، روزنامه‌نگاری با سابقه‌ی همکاری با دستگاه‌های اطلاعاتی، برای توضیح این پدیده واژه‌ی شست‌وشوی مغزی را ساخت که خیلی زود در زبان انگلیسی جا افتاد.

در پایان جنگ هم ۲۱ اسیر آمریکایی ترجیح دادند به‌جای بازگشت به خانه در چین بمانند. برای افکار عمومی آمریکا، چنین تصمیمی فقط یک توضیح داشت؛ حتماً ذهنشان را تسخیر کرده بودند.

تاریخ‌نگاران امروز می‌دانند که بیشتر آن اعتراف‌ها حاصل گرسنگی، بی‌خوابی، فشار گروهی و ترس بود، نه داروی جادویی یا فناوری مرموز. اما واشنگتنِ آن روزها باور داشت که از رقیبش عقب‌مانده است. آرشیو امنیت ملی آمریکا این ذهنیت را شکاف کنترل ذهن می‌نامد؛ مثل منطق مسابقه‌ی تسلیحاتی که می‌گفت اگر دشمن چیزی دارد، ما باید نسخه‌ی قوی‌ترش را بسازیم؛ هرچه باشد و به هر قیمتی.

سیا مدرکی نداشت که نشان دهد طرف مقابل واقعاً می‌تواند ذهن انسان را مانند دستگاهی برنامه‌ریزی کند؛ اما خطر عقب‌ماندن برای آغاز مسابقه کافی به نظر می‌رسید. زنجیره‌ای از پروژه‌ها برای پاسخ به همین نگرانی کلید خورد که هر حلقه‌اش جاه‌طلب‌تر از حلقه‌ی قبلی بود.

اولین پروژه‌ی سیا یعنی پروژه‌ی بلوبرد سال ۱۹۵۰ آغاز شد و یک سال بعد به آرتیچوک تغییر نام داد. هدف اولیه پیداکردن «سرم حقیقت» بود؛ ماده‌ای که زبان جاسوس دشمن را باز کند. به‌مرور، هدف بزرگ‌تر شد و به کنترل رفتار انسان‌ها رسید. مواد مخدر، هیپنوتیزم، شوک الکتریکی، دستگاه دروغ‌سنج، انزوا، محرومیت از خواب و انواع داروها همگی در فهرست ابزارهای احتمالی قرار گرفتند.

مأموران دیگر فقط نمی‌پرسیدند چگونه می‌توان اطلاعات را از ذهن کسی بیرون کشید؛ می‌خواستند بدانند آیا می‌توان رفتار او را هم هدایت کرد؟ یادداشتی از آوریل ۱۹۵۲ نشان می‌دهد مشاوران آرتیچوک دنبال موادی بودند که بشود در غذا، آب، نوشابه، سیگار و حتی تزریق‌های پزشکی مثل واکسن پنهانشان کرد.

بلوبرد و آرتیچوک از بازجویی فراتر رفتند و به هدایت رفتار انسان رسیدند

آرتیچوک غالباً کارش را با صحنه‌ی پزشکی ساختگی پیش می‌برد. سوژه خیال می‌کرد برای درمان، دارو یا آمپول می‌گیرد، درحالی‌که بازجوها منتظر بودند مقاومتش فرو بریزد. گزارشی از مارس ۱۹۵۴ بازجویی از یک «منبع عملیاتی مهم» را شرح می‌دهد که حدود دوازده ساعت زیر هیپنوتیزم و مصرف انبوه مواد شیمیایی نگه داشته شد؛ همه به بهانه‌ی درمان آنفولانزا.

در جلسه‌ای در آوریل ۱۹۵۳، حاضران حتی درباره‌ی به‌کارگیری روش‌های آرتیچوک روی اسیران آمریکایی بازگشته از کره حرف زدند و کسانی را که ظاهراً تحت‌تأثیر تلقین قرار گرفته بودند؛ سوژه‌هایی عالی دانستند. همه توافق داشتند که برای پیشرفت کار باید جایی پیدا شود که بتوان روی تعداد زیادی بدن آزمایش کرد. سه روز پیش از همان جلسه، چنین خواسته‌ای نامی رسمی پیدا کرده بود.

۱۳ آوریل ۱۹۵۳، آلن دالس رئیس سیا، مجوز برنامه‌ای را امضا کرد که نامش از دو تکه ساخته شده بود؛ «MK» پیشوند رمزی بخش خدمات فنی سیا و «Ultra»، یادگار بالاترین سطح محرمانگی در جنگ جهانی دوم. سه روز قبل از جلسه، دالس در جمع فارغ‌التحصیلان پرینستون از جنگ مغزها گفت و هشدار داد که غرب در این میدان دست خالی می‌ماند.

سکان برنامه به سیدنی گاتلیب سپرده شد؛ شیمی‌دانی با پایی ناقص و لکنتی خفیف که در حومه‌ی واشنگتن بز پرورش می‌داد و رقص محلی می‌کرد. استیون کینزر، روزنامه‌نگار و نویسنده‌ی زندگی‌نامه‌ی او، لقب «مسموم‌کننده‌ی ارشد» را برایش برگزید.

گاتلیب از روش‌های پرزحمت آرتیچوک خسته بود. خودش بعدها در شهادتی محرمانه گفت دنبال روشی پنهان‌تر از آرتیچوک می‌گشت؛ طوری که حتی لازم نباشد سوژه خیال کند تحت درمان قرار دارد. به تعبیر خودش، بی‌خبری کامل سوژه می‌توانست کلید اصلی موفقیتشان باشد.

LSD ماده‌ی محبوب بسیاری از پرونده‌ها و اقدامات محسوب می‌شد؛ چون مقدار اندکی از آن می‌توانست ادراک از زمان و فضا را درهم بریزد، توهم ایجاد کند و رفتار فرد را تغییر دهد. آلبرت هافمن، شیمی‌دان سوئیسی شرکت سندوز، اثر روان‌گردان ال‌اس‌دی را در سال ۱۹۴۳ و به‌صورت تصادفی کشف کرده بود.

برای مردانی که دنبال سرم حقیقت می‌گشتند، چنین ماده‌ای نوید یک انقلاب را می‌داد. شاید می‌شد با ال‌اس‌دی مقاومت فرد تحت بازجویی را شکست، یک مأمور دشمن را بی‌اعتبار کرد یا انسانی را به کاری واداشت که در حالت عادی انجام نمی‌داد.

حتی شعبده‌بازی به نام جان مالهالند نیز به شبکه پیوست و برای مأموران دفترچه‌ای نوشت که توضیح می‌داد چگونه قرص، پودر یا مایع را بی‌آنکه هدف متوجه شود وارد نوشیدنی و غذای او کنند. هنر منحرف‌کردن توجه، این بار در خدمت آزمایش‌های اطلاعاتی قرار گرفت.

سیا خودش آزمایش نمی‌کرد؛ بودجه را از راه بنیادهای پوششی به دانشگاه‌ها، بیمارستان‌ها و زندان‌ها می‌رساند و بسیاری از پژوهشگران نمی‌دانستند پول واقعی از کجا می‌آید . به گفته‌ی آنا پائولینا لونا، رئیس کارگروه رفع طبقه‌بندی کنگره، MKUltra دست‌کم ۱۴۹ زیرپروژه داشت که در ۸۰ مؤسسه و با مشارکت ۱۸۵ پژوهشگر غیردولتی اجرا می‌شد.

MKUltra با شبکه‌ای پنهان از دانشگاه‌ها، بیمارستان‌ها و زندان‌ها کار می‌کرد

سوژه‌ها اغلب کسانی بودند که صدایشان به جایی نمی‌رسید، مانند زندانیان، معتادان، بیماران روانی. در مرکز پژوهش اعتیاد شهر لکسینگتونِ کنتاکی، به برخی زندانیانِ معتاد ده‌ها روز پیاپی ال‌اس‌دی داده شد و پاداششان گاهی همان مواد مخدری بود که به آن وابسته بودند.

جیمز «وایتی» بالجر، گانگستری که بعدها افسانه‌ی جنایی بوستون شد، سال ۱۹۵۷ زندانی آتلانتا بود و به گفته‌ی خودش همراه هفت زندانی دیگر پس از آزمایش‌های دارویی دچار حمله‌های وحشت و پارانویا شد. اما ترسناک‌ترین بخش ماجرا در سان‌فرانسیسکو و نیویورک می‌گذشت.

در عملیاتی که اوج نیمه‌شب نام گرفت، جورج هانتر وایت، مأمور مبارزه با مواد مخدر که با سیا همکاری می‌کرد، خانه‌های امنی راه انداخت. کارگران جنسی مردان را به این خانه‌ها می‌کشاندند، به آن‌ها بی‌خبر ال‌اس‌دی خورانده می‌شد و مأموران از پشت آینه‌ای یک‌طرفه واکنششان را تماشا می‌کردند.

افراد بی‌خبر LSD دریافت می‌کردند و از پشت آینه یک‌طرفه زیر نظر گرفته می‌شدند

قربانیان نه داوطلب پژوهش بودند، نه از خطر آگاهی داشتند و نه پزشکی بالای سرشان می‌آوردند. بعدها هم نمی‌توانستند تجربه‌شان را به برنامه‌ای دولتی نسبت دهند. گاتلیب در یادداشتی در سال ۱۹۵۶ نوشت فعالیت‌های وایت چنان نامتعارف و پرخطر بود که نمی‌شد از او رسید هزینه‌ها یا توضیح دقیق نحوه‌ی خرج پول را خواست.

هدف عملیات خانه‌های امن دیگر به شناخت اثرات ال‌اس‌دی محدود نمی‌شد. سیا می‌خواست بفهمد آیا می‌توان ماده‌ای را بی‌خبر به کسی خوراند، رفتارش را هنگام از دست‌دادن کنترل مشاهده کرد و نتیجه را در بازجویی یا عملیات به کار گرفت. حذف رضایت، انسان را از شریک پژوهش به وسیله‌ی مصرفی پروژه تبدیل می‌کرد.

چند ماه پس از آغاز فعالیت‌های ام‌کی‌اولترا، سیا آدم‌های خودش را هم بی‌نصیب نگذاشت. ۱۹ نوامبر ۱۹۵۳، در گردهمایی‌ای کنار دریاچه‌ی دیپ‌کریک در مریلند، گاتلیب در لیکور گروهی از دانشمندان ارتش ال‌اس‌دی ریخت، به گفته‌ی خودش هر نوشیدنی حدود ۶۰ میکروگرم ال‌اس‌دی داشت و پزشک ناظری هم در محل نبود.

فرانک اولسون، بیوشیمیدان و پژوهشگر ارتش در فورت دتریک که از جمله حاضران بود، پس از آن شب دیگر آدم سابق نشد. افسرده و بی‌قرار بود و از کارهایی حرف می‌زد که نباید انجامشان می‌داد. همکارانش او را برای درمان به نیویورک بردند و در سحرگاه ۲۸ نوامبر، اولسون از پنجره‌ی اتاقش در هتل استتلر سقوط کرد.

سیا در ابتدا حقیقت آزمایش را پنهان کرد و خانواده‌اش ۲۲ سال فقط شنیدند که او خودکشی کرده. در ۱۹۷۵، گزارش کمیسیون راکفلر فاش کرد که به او بی‌خبر دارو خورانده بودند. جرالد فورد، رئیس‌جمهور وقت، از خانواده عذرخواهی کرد و دولت ۷۵۰ هزار دلار غرامت پرداخت؛ پسرانش اما قانع نشدند.

سال ۱۹۹۴ پیکر پدر را از خاک بیرون آوردند و کالبدشکافی تازه نشانه‌هایی از ضربه به سر پیدا کرد. پرسش اصلی، یعنی اینکه اولسون پرید یا هلش دادند، هنوز پاسخ قطعی ندارد.

شاید دردناک‌ترین فصل ام‌کی‌اولترا بیرون از خاک آمریکا رقم خورد. دونالد ایون کامرون، روان‌پزشک سرشناس اسکاتلندی‌تبار و رئیس مؤسسه‌ی یادبود آلن در مونترال، نظریه‌ای داشت مبنی بر اینکه می‌شود ذهن بیمار را پاک کرد و از نو نوشت.

روشی که او الگوزدایی می‌نامید؛ ترکیبی از هفته‌ها خواب دارویی، شوک‌های الکتریکی شدید و پی‌درپی و داروهای آزمایشی بود. بعد نوبت هدایت روانی می‌رسید و پیامی ضبط‌شده روزها و گاهی هفته‌ها، هزاران بار برای بیمارِ نیمه‌هوشیار پخش می‌شد.

بیماران برای درمان به آلن مموریال می‌رفتند و با حافظه‌ای آسیب‌دیده بازمی‌گشتند

بخشی از هزینه‌ی این کار را سیا از راه یک بنیاد پوششی می‌پرداخت. بیمارانی که برای افسردگی، اضطراب یا حتی دردهای جسمی به مؤسسه آمده بودند، با حافظه‌ای ویران بیرون رفتند. به گفته‌ی شاکیان، برخی زبان مادری، همسر یا شغل خود را از یاد بردند. یکی از آن‌ها برای درمان آسم بستری شده بود و ده‌ها شوک الکتریکی پرولتاژ گرفت.

کل هزینه‌ها و تمامی آسیب‌ها تقریباً هیچ نتیجه‌ای نداشتند. تا ۱۹۶۰، سیا نه سرم حقیقتی ساخت، نه قرص جذب جاسوس و نه روشی قابل‌اعتماد برای بی‌هوش‌کردن پنهانی. سال ۱۹۶۳، بازرس کل سازمان آزمایش روی افراد بی‌خبر را زیر سؤال برد و این نوع آزمایش‌ها کم‌کم متوقف شد.

سیا امروز می‌گوید برنامه به دلیل «نبود نتایج مفید» و نگرانی‌های اخلاقی کنار گذاشته شد، اما برخی زیرپروژه‌ها با نام‌های دیگر تا اوایل دهه‌ی ۱۹۷۰ ادامه یافتند.

اوایل سال ۱۹۷۳، ریچارد هلمز آخرین روزهای ریاستش بر سیا را می‌گذراند. سال‌ها از ام‌کی‌اولترا محافظت کرده بود و حالا بوی تحقیقات کنگره را حس می‌کرد؛ پس دستور داد پرونده‌های پژوهشی برنامه نابود شود. طبق روایت‌ها، به گاتلیب گفته بود بگذاریم این ماجرا با خودمان بمیرد.

گاتلیب ماجرا را آن‌قدر جدی گرفت که خودش تا مرکز بایگانی رفت، دستور را حضوری نشان داد و اصرار کرد فوراً اجرا شود. به نوشته‌ی آرشیو امنیت ملی، هفت جعبه پرونده‌ی پژوهشی، یعنی مهم‌ترین شواهد برنامه، از بین رفت.

سیا پرونده‌ها را نابود کرد، اما بخشی از اسناد از پاک‌سازی جان سالم بردند

هلمز درست حدس می‌زد و چندی بعد تحقیقات از راه رسید. دسامبر ۱۹۷۴، سیمور هرش در نیویورک‌تایمز از جاسوسی گسترده‌ی سیا در خاک آمریکا پرده برداشت و موجی از بازرسی‌ها به راه افتاد. کمیسیون راکفلر و کمیته‌ی سنا به ریاست فرانک چرچ، در ۱۹۷۵ وجود برنامه‌های کنترل ذهن را تأیید کردند.

اکتبر همان سال گاتلیب پشت درهای بسته به پرسش‌های کمیته پاسخ داد. وقتی پرسیدند آیا آزمایش‌ها را در زندان‌ها یا بیمارستان‌های روانی هم انجام داده‌اند، گفت نه؛ فردای آن روز حرفش را پس گرفت و مدعی شد که در پاسخ قبلی، منظور سؤال را درست متوجه نشده بود.

ولی محاسبه‌ی هلمز در نقطه‌ای خطا کرد. جان مارکس، کارمند سابق وزارت خارجه، با استناد به قانون آزادی اطلاعات از سیا اسناد ام‌کی‌اولترا را خواست. سال ۱۹۷۷، سازمان از پیداکردن هزاران صفحه سند مالی خبر داد که به‌اشتباه در بایگانی دیگری مانده بودند.

شکست علمی MKUltra نتوانست آسیب‌هایی را که بر انسان‌های بی‌خبر وارد شد، پاک کند

اسناد نه گزارش آزمایش‌ها، که رسید و فاکتور بودند و نام افراد، دانشگاه و پول دریافتی‌شان را نشان می‌دادند. همین کاغذهای مالی، نقشه‌ی شبکه‌ی ام‌کی‌اولترا را آشکار کرد.

مارکس بر اساس همین اسناد، نخستین روایت جامع از برنامه را در کتاب «در جست‌وجوی کاندیدای منچوری» نوشت. مجموعه‌ی شانزده‌هزار صفحه‌ای او بعدها به آرشیو امنیت ملی اهدا شد و سال ۱۹۷۷ هم سنای آمریکا جلسه‌ی ویژه‌ای برای بررسی همین اسناد برگزار کرد. کانادا هم بی‌آنکه مسئولیتی بپذیرد، در سال ۱۹۹۲ به ۷۷ قربانی مونترال غرامت پرداخت.

به نظر می‌رسید پرونده برای همیشه بسته می‌شود. سیا عذر آورده بود، قربانیانی غرامت گرفته بودند، گاتلیب سال ۱۹۹۹ درگذشت و هلمز در ۲۰۰۲. اما جای خالی اسنادی که نابود شدند، دهه‌ها به خوراک تئوری‌های توطئه تبدیل شد و در ۲۰۲۶ دوباره به صحن کنگره آمریکا بازگشت.

دسامبر ۲۰۲۴، آرشیو امنیت ملی و انتشارات پروکوئست بیش از ۱۲۰۰ سند درباره‌ی آزمایش‌های رفتاری سیا را در مجموعه‌ای پژوهشی منتشر کردند که در میانشان یادداشتی از ۱۹۵۶ وجود داشت که آزمایش دوزهای بالای ال‌اس‌دی روی زندانیان فدرال را تأیید می‌کرد. همچنین گزارشی از بازرس کل در ۱۹۶۳ که اخلاقی‌بودن آزمایش روی شهروندان بی‌خبر را زیر سؤال می‌برد.

اکتبر ۲۰۲۵، درست پنجاه سال پس از شهادت محرمانه‌ی گوتلیب، متن کامل جلسه‌ها منتشر شد. فوریه‌ی ۲۰۲۶ دیلی‌میل براساس همان یادداشت آرتیچوک از ۱۹۵۲ که از پنهان‌کردن دارو در واکسن حرف می‌زد، گزارشی جنجالی منتشر کرد و از نقشه‌ی سیا برای «دست‌کاری ذهن آمریکایی‌ها با واکسن» نوشت.

آنا پائولینا لونا، نماینده‌ی فلوریدا تیتر دیلی‌میل را بازنشر کرد و نوشت جلسه‌ی بعدی کارگروهش درباره‌ی MKUltra خواهد بود. آرشیو امنیت ملی مدتی بعد یادآوری کرد که سند فقط به واکسن‌های ساختگی در بازجویی‌های دهه‌ی ۱۹۵۰ اشاره دارد و هیچ نشانی از استفاده از واکسن‌های واقعی روی مردم در آن دیده نمی‌شود.

ژوئن ۲۰۲۶، کارگروه رفع محرمانگی اسناد فدرال به ریاست لونا، جلسه‌ای با عنوان کنترل ذهن و پاسخ‌گویی برگزار کرد. در این جلسه، شاهدان درباره آزمایش‌های ام‌کی‌اولترا شهادت دادند و ضرورت انتشار اسناد باقی‌مانده و پاسخ‌گویی سیا مطرح شد.

خواندن متن کامل در زومیتبه زبان اصلی، در سایت ناشر باز می‌شودهمه‌ی اخبار فناوری